تبليغاتX
به وبـــــــــلاگ پــــــزشـــــــکــی 83 خــــــوش آمــــــدیـــــد خوش آمدید دانشجویان پزشکی 83 - سلام...
این سایت مربوط به دانشجویان پزشکی ورودی 83 دانشگاه علوم پزشکی لرستان است

                                          

میلاد ِ یکی کودک

شکفتن ِ گلی را ماند

چیزی نادر زندگی آغاز می کند

با شادی و اندکی درد.

روزانه به گونه یی نمایان برمی بالد

بدان ماند که نادره ی نخستین است

و نادره ی آخرین.٭

 

                                               ٭مارگوت بیکل

 

امروز اولین تولد رو از نزدیک و به چشم خودم دیدم.اون قدر برای نوشتن اون لحظه،کلمه کم دارم که موندم اون همه وجد رو چطور برای شما توصیف کنم.به جرٲت می تونم بگم زیباترین صحنه ای بود که به عمرم دیدم و این اصلاً اغراق نیست.

اولین زایمانی که دیدم تولد یک دختر و پسر دو قلو بود که مادرشون زایمان ناموفقی در گذشته داشت و حالا کلی اضطراب از نگاهش به بیرون پرتاب می شد.اول از همه دختر کوچولوی خوشگلش به دنیا سلام کرد و تا به مادرش گفتن بچه ت به دنیا اومد با صدای مضطربی پرسید :"کُرِم سالِمه؟=پسرم سالمه؟" و اون لحظه من و دوستم زینب نگاهی به هم کردیم و آه کشیدیم که خدایا،هنوز هم دختر..." آره،کرت سالمه "

لحظه ای که اون دختر کوچولو پرید توی دنیا ،یه بدن نحیف لزج و کبود دیدم که دستاشو تو هوا تکون میداد و چشماشو داشت آروم آروم باز می کرد...اما هیچ صدایی ازش در نمی اومد..من ترسیده بودم..که یکهو خانم دکتر زد به کمرش و مثل چیزی که توی فیلم ها می بینیم خانم کوچولو،اولین نفسش که شبیه گریه بود رو کشید و به دنیا سلام گفت...اون لحظه خدا رو با همه ی وجود حس کردم که داره لبخند میزنه و به این بنده ی ناز کوچولوئی که خلق کرده ذوق می کنه.و بعد،اولین وابستگی زندگی بچه به دیگری-یعنی بند نافش که اونو به مادرش وصل می کرد-رو قطع کردن و توی دلم گفتم:می دونم درد داره کوچولو...ولی شاید این کم دردترین قطع وابستگی تو از چیزها و آدم های این دنیا باشه...این رو زود فراموش می کنی..باور کنید هیچ چیز به اندازه ی ظرافت انگشت های نوزاد،زیبا نیست...دست های کوچولوئی که مثل غنچه،باز و بسته میشن ..باور کنید که به دنیا اومدن،معجزه س...نفس کشیدن معجزه س..این که یک موجود بی نهایت زیبای زنده ی کوچولو وسط اون همه آب و توی تاریکی رحم مادرش با اون همه فشار دووم میاره تا به لحظه ی تولد برسه...سالم به دنیا بیاد..اهمیت سالم به دنیا اومدنو وقتی فهمیدم که سر زایمان آخر ایستاده بودم و نوزاد چون حفره ی لگن مادرش بدشکل و تنگ بود به سختی به دنیا اومد و یک کله ی عجیب غریب ِ کشیده داشت با چشمای غیرطبیعی،جوری که همه ترسیدن...و فوری بردنش بیرون تا معاینه ش کنن..که فهمیدن سالمه و فرم جمجمه ش به مرور زمان عادی میشه...چقدر همه شاد شدن..این شادیو وقتی می فهمی که این ها رو ببینی.

رفتم بالای سر دوقلوها و بهشون گفتم : مهمونای زمین!تولدتون مبارک...به دنیای ما خوش اومدین..و اونا نگاهم می کردن و انگشتاشونو تکون میدادن.ازشون پرسیدم از خدا چه خبر؟وقتی اومدید چیز خاصی بهتون نگفت که به ما بگید؟باور کنید یکهو دو تاشون با هم زدن زیر گریه...باور کنید گریه ای از سر دلتنگی بود...مثل گریه هایی که خودمون با یه بغض خاصی سر میدیم.انگار به یادشون آورده بودم که حالا از آغوش گرم خدا افتادن توی دستای سرد ما و باید از این جا به بعد،خودشون بگردن دنبال خدا و رد پاش و آغوش گرم خدا..

چه حس غریبی داشتم..اما شاد بودم و هستم.می دونم خدا هنوز به ما زمینی ها امید داره که هدیه هایی به این بزرگیو مستقیم از جانب خودش برامون پست می کنه...معجزه های کوچولوی بزرگی که معجزه بودنشون زود فراموش و عادی میشه..

و یک چیز دیگه این که – مادر –کلمه ی کوچیکی نیست.این همه صبوری،درد،نگرانی،ترس و عشق...کی حاضره نه ماه تو رو با خودش اینور اونور بکشه..با هر تکون خوردنت تنش بلرزه و با هر سکوتت بغض کنه..به فکر سیر شدن شکم و چشم و دلت باشه..تمام روزش به فکر کردن به آینده ی تو به شب برسه و شب هم نگران فردای تو باشه..همه ش به فکر تو...تو...تو...و خودش دیگه نامرئی بشه..فراموش بشه،حتی توی ذهن خودش..این ها به خدا قسم کم چیزی نیست..این ها همه از سر عشقه،نه وظیفه..تازه این همه درد...درد..درد...سر زایمان...اون قدر درد داره که هیچ فریادی اونو از درد خالی و رها نمی کنه...و تمام طول زایمان تو فکر شنیدن قشنگ ترین گریه ی دنیا-گریه ی تو...صدای نفس های تو-باشه و از لذت به دنیا آوردنت هیچی نفهمه...و بعد از اون هم شبهای بی خوابی و ترس و ترس و ترس...ترس از افتادنت وقتی بدون تکیه گاه دستاش،اولین قدماتم نمی تونی برداری...ترس از شکستنت وقتی  زیر فشار های زندگی تو رو خمیده و اخمو می بینه..نگرانی از آینده ت..و بعد هم رها کردنت و به دیگری سپردنت..یک مادر درونش چقدر جا داره واسه این همه...چه صبر عظیمی...و مهم تر از اون چه عشق بزرگ و بی ریا و بی توقعی...

 

 باور کن این شعار نیست که هر انسان یک معجزه س..یک معجزه س...

 

دیگه بهتره این سطرهای آخر رو سکوت کنم.

خلاصه این خاطره ی بی نهایت شیرین روز اول استاجر بخش زنان شدنم بود.صحنه هایی فراموش نشدنی.می نویسم که یادم نره خیلی چیزا.امیدوارم مثل خیلی از متخصص های این رشته که دیگه واسشون تولد و زایمان دیدن عادی شده،به این معجزه ی زیبا و مجسم، عادت نکنم.


 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط فردیس درتاج  | 

 
**********

***********

نظر يادتون نره
به اميد ديدار