|
|
|
|
![]() سلام. استاجر بخش اعصاب و روان شدم. ![]() ماه ها بود منتظر این اتفاق بودم و براش لحظه شماری می کردم. بذارید از اولش یعنی شنبه شروع کنم.. اسمش بیمارستانه اما به تنها چیزی که شباهت نداره همین کلمه س شاید اگر روپوش سفید پوشان!!! رو نبینید فکر کنید وارد یک خونه یا زندان یا مدرسه ی نظامی شدید در پرت ترین نقطه ی شهر...روز اول از سرویس جا موندم.از قضاوت دیگران می ترسیدم وقتی به تاکسی اشاره می کردم:بیمارستان اعصاب و روان.. تا این که رسیدم ...محوطه ای محصور و محبوس...دریغ از گل یا درخت یا... برهوت! نگاه هایی اضطراب آلود چشمامو پر کرده بود.با ترسی که سعی می کردم پنهانش کنم از لابلای مردان آبی پوش بیمار رد شدم و به آموزش رسیدم. شروع شد...تخت ها تقسیم شد.برنامه ها ریخته شد.. آدم هایی رو اون جا دیدم که اگر برچسب بیمار روانی نخورده بودن,دقیقا همون هایی بودن که توی کوچه و بازار و دور و برمون پرسه می زنن..باهات حرف می زنن...می خندن...می گرین...می ترسن...فریاد می کشن...فرار می کنن..پرخاش می کنن..می زنن...می کشن..می میرن... وقتی با پیش داوری وارد میشی حتی کارکنان اون جا رو هم شاید با اون ها اشتباه بگیری! ![]() اولین بیمارم پسری 22 ساله بود که وقتی بهش گفتم چرا آوردنت این جا,گفت: چون با این طرف دهنم شام می خورم با اون طرف ناهار! و من خشکم زد...اینترن ها همه زدن زیر خنده.اما من دست هام رو که زیر سکوی استیشن پرستاری گذاشته بودم به هم فشار دادم و گفتم : که این طور. به من گفت: تو -بو- دوست داری؟ گفتم:چه بویی؟بوی خاصی رو حس می کنی؟ گفت: ببین!من بوی خاک میدم و به پیراهنش اشاره کرد. {توهم بویایی داشت} گفت:تو دوست داری بستری باشی یا بستنی؟ منم گفتم: هر دوش! در واقع طبق راهنمایی های استادم نباید اجازه می دادم فکر کنه من بهش می خندم یا واسم مسخره س یا ازش می ترسم یا تعجب می کنم. همین حرف هام باعث شد از حالت تدافعی در بیاد. خلاصه اسکیزوفرنی داشت...با افکار دگر کشی. بیمار دیگه م خانمی بود به اسم معصومه که وقتی صداش زدم هیچ کس توی بخش جوابمو نداد.از قضا ناخودآگاه رفتم طرفش و پرسیدم تو معصومه ای؟گفت:نه و به دیگری اشاره کرد. اون یکی خنده های هیستریکی کرد و گفت نه من نیستم و به یکی دیگه اشاره کرد...حس کردم وسط چند تا مجنون گیر افتادم. ![]() برگشتم رو به همون اولی و پرسیدم اسمت چیه؟گفت:معصومه!!!! که از اعتیاد پسرش آسیب دیده بود.توهم بینایی و شنوایی داشت.هذیان داشت.خلق و عاطفه ش منطبق نبود.حافظه ش مختل بود و ارتباط چشمی نداشت. این هم اسکیزوئید بود بیمار دیگه ای که استاد معرفیش کرد مردی 40ساله بود که با چکش پدرشو کشته بود. توی مصاحبه اولش فکر می کردی یک فیلسوف و نظریه پرداز مهمه! با کلمات شسته رفته و ادب و احترام و واژه های لاتین و حرکات متناوب دست و چانه و نگاهی خیره به زمین.با هذیان های شدید و شخصیت هیپرسکشوال. وقتی پرسیدیم چرا پدرت رو کشتی؟گفت: به نظر من خداوند من رو مامور قرار داده بود که این کار رو بکنم یا یک سری جریانهای مافیایی و یا شاید هم یک فرقه ی بخصوص من رو به این کار هدایت کردن.و از این سه حال هم خارج نیست. تفکر وسواسی شدیدی هم داشت. فوق العاده خودبزرگ بین بود. و به بیماری ش بینشی در حد سطح 2 یا 3 داشت و هنوز از پذیرش بیماری ش و درمان طفره می رفت و می گفت که به هیچ گروهی برای درمانش نیاز نداره. در اتاق مدام باز و بسته می شد و اونو بی قرار می کرد. که گفت: دستگیره ی در که پائین میاد و صداهایی که تولید میکنه نت هایی از موسیقی رو در ذهن من تداعی می کنه که من میتونم توی ذهنم ادامه ش بدم و به موزیکی که خودم دوست دارم برسم.. ...شاعرانه بود...زیاد! وبیمار دیروز که به کسانی که می دید و ما نمی دیدیم توی هوا اشاره می کرد...حرفاشونو تکرار می کرد و با خودش می خندید و مودب می شد و فکر می کرد و....سالادی از حرکات بی ربط. اما من توی این چند روز به یک چیزهایی شک کردم -شاید این ها هذیان نیست...شاید جایی و به شکلی خاص این صداهاو تصاویر و بوها و مزه ها وجود دارند که مااز درکشون عاجزیم... هرچقدر بیش تر بهشون توجه می کنم این فکر واسم رنگ بیش تری می گیره. امروز هم که شوک الکتریکی رو از نزدیک دیدم و...دردم اومد. چی بگم... ما ادم ها با اجازه دادن به نفوذ درد واندوه و پایداریش تو روحمون و عدم پذیرش و ناباوری و طفره رفتن از التیام با خودمون چه ها که نمی کنیم و تارهایی که ما رو به زندگی و حس کردنش وصل می کنه رو با خشم پاره می کنیم و در حدی وحشی میشیم که زنجیرها هم ما رو به تخت وصل نمی کنن و صداشون توی راهروها می پیچه و توی فکر من...حرفهای من...و امثال من که از دیدن درد دیگران درد می کشیم. این جا شبیه آسایشگاه نیست...این جا تبعیدگاه جسم هائیه که روحشون رو به گردباد حوادث و اتفاقات و دردها سپردن... نمی دانم و همین درد مرا سخت می ازارد.. با ندونسته هام چه کنم؟؟؟ حس ناجی گری در من اوج گرفته و با منطق و عاقلانگی دست و پنجه نرم می کنه. باید ببینم و یاد بگیرم.باید به این مرزهای نامرئی نزدیک بشم.چون نه می خوام بی تفاوت باشم و نه غرق در چه کنم ها و اندوه و دلسوزی. و نه فرشته ی نجات. باید سهم خودم رو پیدا کنم. طبیب بودن به سادگی یک بخش یک ماهه ی روان رو پاس کردن نیست.. نباید ساده بگذرم. مدام میگم سخت نگیر فردیس...اما جدی باش و تلاش کن. اما درد همنوع های من تا روحم منو می سوزونه. در این روزها که جرات دیوانگی کم است- از خدا برای خودم و بیمارهام و تمام کسانی که در عذابند آرامش می خوام. بعدها بیش تر می نویسم. فعلا.. |
||
|
|
|
|
|
آموختن آسان نيست... خستگي هر آن در كمين است. آزرده مي شوي... احساس شكست مي كني
شك مي كني كه رها كني و بگذري
مي خواهي بر كناره روي و وانمود كني كه اتفاقي نيفتاده
اما نه...
تو بازنده نيستي كه٬
يك مبارزي!
پيش از آن كه برنده باشيم بايد بازنده باشيم
بايد گاه بگرييم تا بتوانيم روزي بخنديم
بايد آزرده شويم تا روزي توانمند باشيم
اگر پيوسته بكوشي و ايمان داشته باشي
در پايان
پيروزي از آن تو خواهد بود... -آن دیویس-
سلام... حالم يه طوريه...نه!به حالم برچسب نمي زنم.البته حالمم نمي دونم.ديروز ارتوپدي تموم شد...امتحان اين بخش خيلي به من استرس وارد كرد.انكار نمي كنم كه حقيقتا" واسش زياد خونده بودم.يه جورايي مي خواستم از اول خوب شروع كنم و با اطمينان جلو برم.اما همه چيز اعتماد آدم به خودش و خودش و خودش نيست..گاهي اتفاق هايي پيش مياد كه آدمو غافلگير مي كنه.و توانايي هاتو زير سوال مي بره.و شايد اعتمادتو...وقتي استاد داشت برگه مو تصحيح مي كرد فكر كردم داره جوابهاي درستمو مي شمره-تا اين حد مطمئن- اما وقتي استاد گفت اين ها غلط هاتن...به تمام معنا جا خوردم...طوري كه بدنم يخ كرد و روي صندلي نشستم و ديگه نمي تونستم از جام بلند بشم...مبهوت...اون گفته بود درمان نمي آرم اما اكثرشون درمان بودن.. تمام ترس هام٬ ناتواني هام٬ خستگي هام٬ تلاش هام٬ بيداري هام٬ حال بد اين مدت و سرماي سختي كه خورده بودم٬ شوق و ذوقم واسه يادگيري٬ اميدواري هام٬ وقت كمي كه باهاش مي جنگيدم و هزار چيز ديگه اومدن جلوي چشمم...حس كردم اونقدر ناتوانم كه...از خودم بدم اومده بود...از استادم...از بيمارستان...از كتاب...درس... اقرار مي كنم كه در تمام مدت تحصيلم تا اين حد بي اراده و نا اميد نشده بودم.چون هيچ وقت هم تا اين حد خودمو درگير درسم نكرده بودم...زندگي اي كه همه ش شد درس و ترس از ياد نگرفتن و نديدن و تجربه نكردن...و احساس مسئوليت وسواس گونه اي كه از سر و كول وجدانم بالا مي ره و گاهي ديگه حس مي كنم داره خفه م مي كنه..و كتاب هاي غير درسي و شعرهايي كه مثل هميشه صدام مي زنن و من گوش هامو مي گيرم كه نشنوم...رومو از خواسته هاي دلم می گیرم و مي گم بعدا"...بعدا"...حالا نه... امروز يك ساعت وقت آزاد پيدا كردم و نشستم چيزهايي رو كه دوست داشتم خوندم...چقدر ديدن و خوندن خوبه... خدايا!چشمام بسم نيست واسه ديدن... حس مي كنم كم ام...گاهي كمي گنگم...گاهي كمي گيجم... اما با اين همه حس ميكنم كه گاهي كمي بي تفاوتي بد نيست... من شايد زياد خوندم اما مي گم حتما" خوب نخوندم... بعد از 16 سال درس خوندن حس مي كنم اصلا" روش درس خوندنم مناسب نيست..حس مي كنم راهمو بلد نيستم. نمي دونم...واقعا" نمي دونم..خوشحالم كه اشتباه كارمو فهميدم. اما احساس يه بچه ي كوچولو رو دارم كه دستش از دست مادرش جدا شده...اونم وسط يه شهر غريب...و اون بچه سواد نداره كه...و از هر كسي هم كه مي پرسه هيچ دستي هنوز نتونسته دست اونو توي دستاي مادرش بذاره... از هركسي هم كه مي پرسم حرف هايي رو بهم مي زنه كه خودمم انجام ميدم.خدايا.اشكال كارم كجاست؟ اين امتحان كلي از انرژيمو گرفت..حس مي كنم خالي ام..ديروز حس كردم اونقدر خسته شدم كه همين اول كار باليني نمي تونم... اين استرس ها...تا ميام به يكيشون عادت كنم يكي ديگه از نمي دونم كجا قلمبه مي زنه بيرون. خداوندا! آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم. شهامتي تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم و بينشي كه تفاوت اين دو را بدانم. خدايا... اين بنده ي كوچيكت رو خودت راهنمايي كن. راه هاي مقابل دل و ذهنم را روشن كن... من خودم رو به تو سپردم.حتما" تو خواستي اينجا باشم و داري واسه ي اهداف خودت آماده م مي كني. راه رو نشونم بده و اراده...
|
||
|
|
|
|
|
به نام هستي بخش يكتا.
سلام بجه ها به نظر من كورس هماتو اصلا جالب نبود عيب نداره، 3 كورس ديگه بيشتر نمونده، تحمل كنيد دوستان و همكاران عزيز بنده در كشتي به گل نشسته ي ICM . به زودي بخش با مقدمتان گلباران خواهد شد و استاجري با حضور گرمتان غرق در صفا و شور و شعف مي شود... به زودي علوم پزشكي لرستان متوجه مي شود كه استاجر كه مي گويند يعني دانشجوي تمام عيار 83 اي... به زودي وزارت بهداشت و آموزش پزشكي در خواهد يافت كه اين 83 اي لرستاني ست كه قرار است گامي نو در علوم نوين پزشكي بردارد... به زودي WHO خواهد فهميد كه اين پزشك جوان ايرانيست كه مي تواند دنيا را در حيطه طب به جلو راند و دستان هنرمند اوست كه پرچم بزرگترين دستاورد علمي را به اهتزاز در مي آورد و نام بلند اوست كه بر بلندترين قله ي طب نوين حك خواهد شد... خوب ديگه اعتماد به نفس كاذب و اميد واهي كافيه 83 ايها، حالا ديگه جدي ان شاءالله كورس قلب براي همگي پربار باشد و هرگز خاطرات هماتولوژي يادآور نشود همكلاسي عزيز: به حق ساقي كوثر وجودت بي بلا باشد سر و دستت علي گيرد نگهدارت خدا باشد |
||
|
|
|
|
|
تقديم به استاد بزرگوارمان جناب آقاي دكتر حسينيان؛
كه تواضع را از ايشان آموختيم و به شاگرديشان مي باليم كاش مي ديدم چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست من، در آن لحظه، كه چشم تو به من مي نگرد برگ خشكيده ايمان را در پنجه ي باد نور پنهاني بخشش را در چشمه ي مهر اهتزاز ابديت را مي بينم بيش از اين، سوي نگاهت، نتوانم نگريست كاش مي گفتي چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست... |
||
|
|
|
|
|
به نام خدا يه سلام گرم شهريورماهي به تمام بچه هاي 83 اي خسته نباشيد مي گم به همه بابت دوره ي طاقت فرساي 1 ICM وهم چنين تبريك به خاطر پاس كردن 1 ICM و ورود به ICM 2 انگار ديروز بود كه داوطلب علوم پايه بوديم، چقدر زود به نيمه راه فيزيوپاتي رسيديم و ناگهان چقدر زود دير مي شود!!!!! ICM 1 چه خوب و چه بد و چه آسون و چه سخت تموم. اينكه توي ICM داريم واسه پزشك شدن آماده مي شيم حس قشنگيه هزاران معجزه ميان آسمان و زمين معطل است و دستان اوست كه بايد معجزه ها را فرود آورد. تازه مي فهمه كه قراره يه هنرمند اعلي بشه نه متخصص علوم، چون به قول دكتر حسينيان طب علم نيست، هنره. به نظر من و يا حداقل براي من حضور بعضي اساتيد نقش اصلي را در شناخت حرفه پزشكي داشته است، اساتيدي كه ديگر قرار نيست باشند، اساتيدي كه بودنشان برق اميدي بود در شام بي رنگي و يادشان گلخند شوقيست بر چشم تري در هر صورت ان شاءالله ترم تحصيلي جديد براي همگان به ويژه 83 اي هاي كوشا و پرتلاش و اساتيد بزرگوارشان سرشار از تلاش و موفقيت و سربلندي باشد. پيروز و بهروز باشيد |
||
|
|
|
|
|
سلام.من كه خيلي ناراحتم من كه حرفم نمي آد.ناراحتم واسه اينكه درس نمي خونيم، اگه بخوني و نتيجه نگيري خيلي بهتره تا هميشه حسرت بخوري كه اي كاش راستي بيشتر از بي سواديمون اين ناراحتم ميكنه كه دكتر عارف داره ميره ان شاءالله هر جا كه هستن شاد و سلامت و پيروز و سربلند باشن *يا علي* |
||
|
|
|
|
|
سلام.كورس تنفس تموم شد.حدودا ۸ـ۷ روز ميشه كه روماتولوژي رو شروع كرديم.كورس اول كه اصلاً خوب نبود چون مجبور شديم سر كلاس گوش بديم كه كوايز رو ضايع نكنيم.با اين همه من بازم حوصله ي گوش دادن نداشتم 83اي ها در امتحان فينال تنفس كه چهار شنبه 19/2/86 برگزارشد درخششي عظيم داشتند و مثل هميشه خاطره اي ماندگار در اذهان همگان باقي گذاشتند اميدوارم كورس روماتو واسه همگي كورس خوبي باشه يه خواهشم از دوستاي گلم دارم , وبمون رو متنوع كنين كم كم داره تبديل به ديوان ميشه سربلند باشيد |
||
|
|
|
|
|
اگر دوست داريد ماجرايي ديگر از سري ماجراهاي پزشكي ۸۳ را بخوانيد لطفا" بدون معطلي كليك كنيد. ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
با سلام خدا رو شکر می کنیم که تونستیم امسال هم با هم به یه اردو بریم. خوب در اینجا می خوام از تمام همکلاسی های خودم که در برگزاری اردو سهیم بودن تشکر کنم. ان شا الله در آینده بتونیم با همکاری همدیگه اردوهای بیشتر و بهتری برگزار کنیم.
|
||
|
|
|
|
|
سلام به بر و بچ با حال و اديب و پژوهشگر و شورشگر و متاسفانه نه چندان فعال وبلاگ. خسته نباشيد اول بابت امتحانات پايان ترم البته همراه با تاخير.ولي همچين تاخيري هم در كار نيست چون تازه هفته آينده امتحان آناتومي عملي داريم. خسته نباشيد دوم بابت امتحان جان فرسا و تاريخيه آناتومي تئوري در روز چهارشنبه ۱۰/۱۲/۸۴ . خسته نباشيد سوم همراه با تبريك و تحسين به جامعه ي پزشكي ۸۳ (غير از ۴ تن كه از خوارج نهروان به جاي مانده اند)كه با وحدت دندان شكن خود در روز يكشنبه ۱۴/۱۲/۸۴ حضور هميشه در صحنه ي خود را با انسجامي نمادين به همه ثابت كردند. ويك خسته نباشيد و تبريك خفن به مديريت محترم و پرتلاش وبلاگ به مناسبت افتتاح دفتر خدمات امور رفاهي در دانشگاه و همچنين راه اندازيه يك وبلاگ كاملا عمومي براي دانشگاه علوم پزشكي لرستان و هم جنین اختصاص دادن این وبلاگ به پزشکی ۸۳ و حذف بی چون و چرای ورودی های ۸۴.در ضمن حتما به اين آدرس مراجعه كنيدLMU.BLOGFA.COM. و در آخر درود و صد درود بر خودم كه همواره با حضور گرمم اين وبلاگ را صفايي دوباره مي بخشم . توفيق رفيق راهتان
|
||
|
|
|
|
|
با سلامممممم.
و اما ماجرايي ديگر از سري ماجراهاي ورودي ۸۳ ... دانشكده پزشكي حال و هواي ديگري داشت.انتخابات هيئت اجرايي كميته پژوهش دانشكده همه اذهان را به خود مشغول كرده بود.هر كس با بسيج هم اتاقيهايش در تلاش بود كه آرايي براي خود جمع آوري كند. ساعت ۱۲ ظهر روز سه شنبه ۲۹/۹/۸۴ ... ورودي دانشكده پزشكي حضور مردم هميشه در صحنه ايران را در دوره هاي مختلف انتخابات رياست جمهوري تداعي مي كند.دانشجويان دانشكده پزشكي يكي يكي به پاي صندوقهاي راي مي روند و راي مخفي خود را به صندوق مي اندازند.. واين بار چه كساني راي مي آورند؟! بيشترين آرا از آن كيست؟؟؟؟؟ كيست آنكه قرار است سمت دبير كميته پژوهش را به دوش كشد؟؟؟؟ ساعت كمي از ظهرگذشته... راي گيري به پايان رسيده.كانديداها براي نظارت بر صحت شمارش آرا در دفتر رئيس دانشكده تجمع كرده اند.استرس در دفتر رئيس دانشكده اپيدمي شده. ساعت ۵/۲ بعد ازظهر ... شمارش آرا به پايان رسيده.آري ترم سوم پزشكي ۶ تن از ياران خود را روانه ميدانهاي عظيم در عرصه علم و دانش و تكنولوژي ميكند تا اين بار هم ورودي ۸۳ حضور گرم خود را در ميادين مختلف علمي و هنري و فرهنگي و سياسي و نظامي و... به اثبات رساند. واما... روز چهار شنبه ۳۰/۹/۸۴ اعضاي كميته به زودي همه چيز را فراموش كرده و از دادن سور سر باز زدند. در اين ميان دبير كميته پژوهش خوش درخشيد و در آخرين روز پاييزي آغاز زمستاني ديگر را بر كام دوستان شيرينتر نمود.
به همين مناسبت روز ۳۰/۹/۸۴ روز شيريني خورون نام گرفت و همه ساله در چنين روزي بچه هاي ورودي ۸۳ مورد پذيرايي هر چه با شكوه تره اعضاي كميته قرار خواهند گرفت.
تقديم به بروبچ كميته پژوهش از طرف همكلاسي ها
توفيق رفيق راهتان
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همگي : بالاخره دانشجويان ترم ۳ پزشكي پس از هفته ها انتظار به بيمارستان رفتند. اين عزيزان به علت مشغله كاري فراوان و هم چنين علاقه مندي اساتيد به آنها كه همواره دوست دارند با آنها فوق العاده برگزار كنند به شدت با كمبود وقت مواجه هستند.از طرفي رؤساي بيمارستانهاي مختلف به شدت علاقه مند به بازديد آنها از بيمارستانها بودند.خلاصه اين پزشكان محترم تصميم گرفتند كه بيش از اين طعم تلخ انتظار را بر كام ديگران نظاره گر نباشند و بيمارستان شهداي عشاير را در روز يكشنبه ۲۷/۹/۸۴ با قدوم مباركشان منور نمايند.ايشان در بدو ورود مورد استقبال باشكوه مسؤلين بخشهاي جراحي , داخلی و ارتوپدی و علی الخصوص همکارانشان در این بخشها قرار گرفتند.و اما حوادث... نزدیک در ورودی بیمارستان یک دعوای خفن مشاهده شد يكي از بچه ها با ویلچر یکی از بیماران تصادف کرد و شک دوم را به وی وارد آورد. پیروز باشید |
||
|
|
|
|
|
سلام.
چند موضوع كلاسي(قابل توجه دكتر درتاج): سوتي يكي از بچه هاي ترم ۳:خانم X پس از ساعتي صحبت با يكي از مسؤلين دانشگاه سراغ وي را از خودش گرفت. بيچاره بيمار اين دكتر:يكي از پزشكان محترم آينده در حالي كه سرشار از دقت بود اشتباها به جاي قرص آدلت كلد ۵ عدد كدئين نوشيد و از ساعت ۴ ديروز عصر تا ۷ صبح امروز را در خواب به سر برد. اين بار دعوا بر سر كلاس ۵ پزشكي(نه كلاس ۱):دانشجويان محترم و با فرهنگ و با شخصيت و با پرستيژولايق و كاردان و بي همتاي ترم ۳ پزشكي در حالي كه منتظر استاد متون بودند با شبيخون دانشجويان بهداشت رو به رو شدند.آنها ادعا ميكردند كه كلاس ۵ پزشكي متعلق به بهداشت است نه پزشكي.در همين حال يكي از آنان كه ظاهرا ارشد هم بود فرياد برآورد كه:امروز در اين مكان خوني ريخته خواهد شد......؟؟؟؟؟؟ اما....نماينده ترم ۳ پزشكي كه ديگر آبديده شده با اقتدار فراواني كه از خود نشان داد كلاس را از دست اين ظالمان زورگو باز ستاند و مثل هميشه به جهان و جهانيان ثابت كرد كه اين پزشكي ۸۳ است كه تصميم مي گيرد و مقتدرانه عمل ميكند. ايام به كامتان
|
||
|
|
|
|
|
معلوم نیست برنامه امتحانهای میان ترم مابه کجا کشیده میشه؟ آناتومی کی میخواد تموم بشه؟ کی امتحان اسکال رو قراره بگیره؟ کی فوق العاده های بهداشت تموم میشه؟ کی کلاس عملی آناتومی تشکیل میشه؟ کی میخواد معاون علوم پایه بشه؟ و در پایان... کی میخواد این ۷ سال تموم بشه؟
|
||
***********