تبليغاتX
به وبـــــــــلاگ پــــــزشـــــــکــی 83 خــــــوش آمــــــدیـــــد خوش آمدید دانشجویان پزشکی 83
این سایت مربوط به دانشجویان پزشکی ورودی 83 دانشگاه علوم پزشکی لرستان است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/13ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

یک عقاب پیش از آن که  طوفان همه چیز را خراب کند ،می داند که طوفان در حال نزدیک شدن است؟

عقاب به ارتفاع بلندی پرواز می کند و منتظر می شود.وقتی طوفان آغازشد،عقاب بال هایش ر ا طوری تنظیم می کند که باد او را بالا ببرد،بالاتر از طوفان.

در حالی که طوفان شدت می یابد،عقاب خودش را به اوج می رساند،ولی از آن نمی گریزد.از باد،به سادگی برای بالا رفتن استفاده می کند و اوج می گیرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/11ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

Lean against a tree

and dream your wold of dreams

Work hard at what you like to do

and try to overcome all obstracles

 

Laugh at your mistakes

and praise yourself for larning from them

Pick some flowers

and appreciate the beauty of nature

 

Say hello to strangers

and enjoy the people you know

Don’t be afraid to show your emotions

Laughing and crying make you feel better

 

Love your friends and family with your entire being

They are the most important part of your life

Feel the calmness on a quiet sunny day

and plan what you want to accomplish in life

Find a rainbow

and live your world of dreams

  سوزان پولیس شوتز                                                                                                                                                             

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/31ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

می آید می آید

مثل بهار از همه سو می آید

دیوار

یا سیم خاردار

                 نمی داند.

می آید

از پای و پویه باز نمی ماند.

آه

بگذار من چو قطره ی بارانی باشم

                                           در این کویر

که خاک را به مقدم او مژده می دهد

یا حنجره ای چکاوک خردی که

ماه دی

از پونه ی بهار سخن می گوید ـ

وقتی کزان گلوله ی سربی

با قطره

                    قطره

                              قطره ی خونش

موسیقی مکرر و یکریز برف را

ترجیعی ارغوانی می بخشد.                                  شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/22ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/22ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/14ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

 توصيه پژوهشگران به كاربران رايانه: يك روز در ميان صفحه‌ مانيتور خود را با دستمال مرطوب تميز كنيد . به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران، پژوهش‌هاي انجام شده دردانشگاه هاروراد نشان داده كه غبار روي مانتيور رايانه‌ها داراي موادشيميايي مؤثر در بروز عارضه‌هاي گوناگون از قبيل  بيماريهاي عصبي است كه مي‌تواند بسيار خطرآفرين باشد. بر اساس نتايج اين پژوهش‌ها اين غبارها در روي مانتيورهاي مسطح و در اصطلاح فلت یا فلترون بسيار سمي‌تر ازساير صفحات است. پژوهشگران توصيه مي‌كنند كاربران رايانه‌ها از تماس مستقيم دست با صفحه مانيتور خودداري كرده و يك روز در ميان صفحه مانیتور خود را با دستمال مرطوب تمییز کنند.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/12ساعت 8:28 قبل از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

پژوهشگر: هادی سجادی‌پور

چکیده: واقعه تسخیر لانه جاسوسی آمریكا، یكی از منحصر به فردترین حركت‏ها در تاریخ انقلاب‏های اصیل و مردمی جهان بود كه از یك طرف شوكت و افسون قدرت امپریالیسم آمریكا را در هم شكست و اوج خفت و زبونی این اهریمن جنایتكار را به رخ جهانیان كشانید و از سوی دیگر فریاد مظلومیت و آزادگی مسلمانان ایران را در پهنه گیتی طنین انداز كرد. با توجه به ابعاد گسترده این حادثه عظیم، باید آن را در جغرافیای زمانی و مكانی خودش كاملا مورد بررسی قرار داده و به واكاوی علل و پیامدهای آن پرداخت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/12ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

اگرمی خواهید دیگران را هرس بدهید ....

  1.قبل از شروع امتحان از اطرافیانتان چند تا سوال پیچیده که در پاورقی بوده بپرسید... بعد وقتی همه رو به جون هم انداختید با خیال راحت برای امتحان تمرکز کنید...

2. وقتی زنگ آیفون را میزنید و در را برایتان باز می کنند دوباره زنگ بزنید و بگویید: ممنون! باز شد!

۳. وقتی میخواهید تلویزیون رو خاموش کنی صداشو تا آخرین شماره ببرید بالا تا نفر بعدی که میاد روشن کنه برق از سه فازش بپره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/11ساعت 7:12 قبل از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/04ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

  من فرزند ارشد او هستم و تا آنجا كه يادم مي‌آيد در ايام كودكي در تمام گردش‌ها و يا شب‌شعرهايي كه مي‌رفت،‌ حتي در رسمي‌ترين آنها، مرا همراه خويش مي‌برد. هنگامي كه در بدو ورودش به هر مجلسي صداي كف زدن‌ها فضا را مي‌شكافت و يا به هر جاي كه قدم مي‌گذاشت مردم دورش را احاطه مي‌كردند حس كنجكاوي كودكانه‌ام تحريك مي‌شد كه او كيست و او را با پدر بچه‌هاي ديگر مقايسه مي‌كردم آخر چرا براي آنها كسي كف نمي‌زند؟

يكشب يادم هست كه از يكي از انجمن‌هاي ادبي برگشته بوديم، بابا طبق معمول دفترچه شعرش را در قفسه‌اي كه كتاب هاي ديگرش در آن قرار داشت قرار مي‌داد و نظرش را در باره شعرهايي كه آنشب خوانده شده بود براي مادرم بازگو مي‌كرد كه من ناگهان به طرفش رفتم و در حالي كه دو دستي پايين كتش را چسبيده بودم با لحني كودكانه پرسيدم: باب چرا مردم تو را ايهمه دوست دارند؟ لبخندي زد، لحظه‌اي چند در چشمانم نگريست، آن حالت نگاه او را تا زنده‌ام هيچوقت فراموش نمي‌كنم، بعد مرا بغل كرده صورتم را بوسيد و مدتي درباره شعر و شاعري با جملاتي ساده و در حالي كه سعي مي‌كرد براي من قابل فهم باشد توضيح داد. از همان موقع شخصيت او جلو چشمانم رنگ گرفت و با همان سن و سال كم احساس كردم با اشخاص عادي فرق دارد. مادر من آموزگار بود و به همين جهت روزها خانه نبود و براي بابا كه كارمند بانك كشاورزي بود اجازه داده بودند كه ديگر كار نكند و با خيال راحت بتواند به سردون اشعارش ادامه دهد. من كه بچه بودم با اينكه خدمتكاري داشتيم كه از من مواظبت كند ولي در غيبت مادرم بيشتر اوقات پهلوي پدرم بودم. موقعي كه از بازي خسته مي‌شدم بغل او به خواب مي‌رفتم و اوباريم لالائي مي‌خواند.

يادم هست در اوقات بيكاري و زماني كه من از بازيگوشي خسته شده و در گوشه‌اي آرام مي‌نشستم شعرهايي به زبان تركي كه برايم قابل فهم بود به من ياد مي‌داد و بعد در هر مجلسي در حضور جمع از من مي‌خواست كه بازگو كنم. مي‌توانم به صراحت بگويم كه بيشتر از مادرم با او مانوس بودم و وقتي با او بودم هيچوقت سراغ مامان را نمي‌گرفتم.

يك روز خوب يادم هست در حدود 5 بعدازظهر بود كه ديدم بابا لباس پوشيده و از مامان نيز مي‌خواهد كه مرا حاضر كند. بابا آن موقع معمولا از خانه بيرون نمي‌رفت. با تعجب پرسيدم بابا كجا مي‌رويم؟ جواب داد: هيچ دلم گرفته مي‌خواهم كمي قدم بزنم. بعد دست مرا در دست گرفته و به راه افتاديم. از چند خيابان و كوچه گذشتيم تا اينكه به كوچه‌اي كه بعدها فهميدم اسمش «راسته كوچه» است رسيديم و از آنجا وارد كوچه فرعي تنگي شديم، كوچه بن بست بود و در انتهاي آن دري قرار داشت كهنه و رنگ و رو رفته و من كه بچه بودم و به اصطلاح فرهنگي مآب هي نق مي‌زدم و مي‌گفتم بابا تو چه جاهاي بدي مي‌آيي! بابا به آهستگي جواب داد عزيزم داخل نمي‌رويم و بعد مدت طولاني به صراحت مي‌توانم بگويم يك ربع يا بيست دقيقه به در نگاه مي‌كرد و فكر مي‌كرد. نمي‌دانم به چه فكر مي‌كرد، شايد گذشته را مي‌ديد و يا شايد خود را همان بچه‌اي احساس مي‌كرد كه هر روز حداقل بيست بار از آن در بيرون آمده و رفته بود. بعد ناگهان به در تكيه داد، قطره‌هاي اشك به سرعت از چشمانش سرازير شده و شانه‌هايش از شدت گريه تكان مي‌خورد. من لحظاتي مبهوت به او نگاه مي‌كردم ولي او انگار اصلا من وجود نداشتم تا اينكه مدتي بعد آرام گرفت، آه عميقي كشيد و در حالي كه چشمانش را پاك مي‌كرد به من گفت: «اينجا خانه پدري من است، من مدت چهارده سال اينجا زندگي كردم». بعد در طول همان كوچه به راه افتاديم و قسمت‌هاي مختلف خانه را از بيرون به من نشان داد. وقتي به خانه برگشتيم شعري تحت عنوان «در جستجوي پدر» سرود كه فكر مي‌كنم يكي از با احساس‌ترين شعرهايي است كه به زبان پارسي سروده شده.

در همان ايام بچگي كتابچه شعر بابا را ورق مي‌زدم و او بدون اينكه مانع شود و فقط مواظف بود كه كتابچه را پاره نكنم، با نگاهي محبت آميز مرا مي‌نگريست.

در سنين پايين و مواقعي كه به مدرسه نمي‌رفتم حيدر بابا و شعرهاي تركي كه برايم قابل فهم بود به من ياد مي‌داد. كمي كه بزرگتر شدم و سواد خواندن پيدا كردم خودم كتابچه شعر او را خوانده و اشعاري را كه زياد دوست داشتم حفظ مي‌كردم. پدرم معمولا تا پاسي از شب گذشته به عبادت و خواند قرآن مي‌پردازد و بعد از فراغت با خواند كتاب هاي شعر و بيشتر مواقع با سرودن شعر معمولا تا اذان صبح نمي‌خوابد، مگر مواقعي كه واقعا خسته باشد. به همين جهت شب ها چراغ اتاقش هميشه روشن است.

يادم هست شب‌هايي كه نصف شبي بيدار مي‌شدم و به اتاقش مي‌رفتم بعضي مواقع او را در حال سرودن شعر مي‌ديدم كه در اين حال معمولا اشعاري را كه مي‌سرايد زير لب زمزمه مي‌كند و روي تكه كاغذي كه در دست دارد مي‌نويسد. نمي توانم قيافه او را در اين حالت تشريح كنم. فقط اين را مي‌گويم كه كاملا جدا از محيط زندگي در عالم ديگري سير مي‌كند به طوريكه اگر در اين حال صدايش كني انگار از خواب بيدار شده، وقتي او را در اين حال مي‌ديدم به هيچوجه دلم نمي‌آمد كه او را از آن حال بيرون بياورم ولي مواقعي كه به خواندن كتاب مشغول بود داخل مي‌شدم و او با خوشرويي از من استقبال مي‌كرد و بعد شروع به خواند جديدترين شعرش مي‌كردم و بعد از من مي‌خواست كه بخوابم. ولي وقتي اصرار مرا براي نشستن مي‌ديد شروع به صحبت مي‌كرد. از گذشته‌هايش برايم مي‌گفت، از روزهاي سختي كه در تهران دور از خاناده گذرانيده، از عشقش و از ناكامي‌هايش و از اينكه چگونه كسي را كه به حد پرستش دوست داشته از دست داده و من با شور و اشتياق گوش مي‌كردم.

يادم هست چند بار ضمن صحبت كردن با او بدون اينكه گذشته زمان را احساس بكنم متوجه شده بودم كه هوا روشن مي‌شود، بابا با عجله به خواندن نماز صبحش مشغول شده و من نيز به سرعت اتاق راترك مي كردم. چندي بعد از تولد من با اختلاف سن سه سال خواهرم (مريم) و دو سال بعد برادرم (هادي) به دنيا آمدند. مواقعي كه دورش جمع مي‌شديم و بچه‌ها از سروكولش بالا مي‌رفتند، ضمن اظهار محبت به ما براي هر كداممان شعرهايي مي‌گفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/06/26ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

کلیک کنید...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

images/20060626/venezia.jpgشهرباستانی ونيز ايتاليا نه تنها خود را برای ورود هزاران مهمانان جهانگرد آماده می کند بلکه در انتظار مهمان ناخوانده ای نيز هست.
به گزارش شبکه BBC ، اين مهمان ناخوانده جلبک بزرگی است که آب کانال های سرتا سر ونيز را می تواند به پوشاند. اين جلبک دريايی، در اصل گياهی از کشور چين است که می تواند تا سه متر رشد کند.
با فرارسيدن فصل تابستان و گرم شدن آب های کم عمق مرداب در نزديکی شهر ونيز جلبک «اونداريا پيناتيفيديا» به شدت و با سرعت رشد می کند.
محققين هشدار داده اند که اگر رشد اين جلبک مهار نشود می تواند راه کانال های متعدد شهر ونيز را مسدود کند.
آنها همچنين گفته اند که اين جلبک احتمالا به طور تصادفی توسط يک کشتی که گنداب های خود را در آب های دريای آدرياتيک تخليه کرده به مرداب ونيز و بعد از آن به خود شهر منتقل شده است.
جلبک «اونداريا پيناتيفيديا» به اندازه ای بزرگ است و سريع در همه جا گسترش می یابد که فضای کمی را برای ديگر گونه های زيستی باقی می گذارد.
زيست شناسان در موزه تاريخ طبيعی ونيز گفته اند بعيد است اين جلبک بتواند به ساختمان های تاريخی ونيز آسيب وارد کند اما از بين بردن آن تقريبا غير ممکن است مگر اين که جانوری آن را به عنوان غذا مصرف کند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط زینب ولدی  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

 ای مرغک رام گشته دام                                   بر خیز که دام را گسستند

 پر میزن ودرسپهر بخرام                                     کز پرشکن تو پر شکستند

 بس چون پرندگان گمنام                                    جستند ره خلاص و جستند

 با کوشش و سعی خود سرانجام                       در گوشه عافیت نشستند

                                  کوشنده همیشه رستگار است     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/31ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

کیت تشخیص سرطان  

خلاقیت ایرانی بعداز انرژی هسته ای نوبت به انرژی شب تابی رسید.منتظر انرژی های دیگه باشیم...

پژوهشگران درتحقيقات خود براي تشخيص بافت‌هاي سرطاني از آنزيم‌هاي داراي خاصيت نورافشاني جداسازي شده از گونه‌اي كرم «شب‌تاب» استفاده مي‌كنند.

 اين پروژه در چهار فاز شناسايي آنزيم «لوسيفراز» گونه ايراني كرم «شب تاب»، بيان آنزيم در باكتري و توليد آنزيم و در ادامه ساخت كيت سنجش ATP، جهش‌زايي اتفاقي و هدف‌دار و تبديل نور سبز به قرمز و در نهايت انتقال آنزيم به بدن موجود زنده تعريف شده است كه سه فاز ابتدايي انجام شده و آخرين فاز آن در دست بررسي است. وي افزود: تنها واكنش آنزيماتيك بدن موجودات زنده كه منجر به توليد نور مي‌شود، آنزيم لوسيفراز است كه از كرم شب‌تاب جدا شده و درون باكتري كلون مي‌شود.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/10ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

کلبه ژربرای پرتقالی 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/05ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

تی.اس.الیوت(۱۹۶۵ـ۱۸۸۸)                                               برگردان:فریده حسن زاده مصطفوی         


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/03/24ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

توت فرنگی میوه ای بسیار عالی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/30ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

ده دلیل برای نترسیدن از شکست.کلیک کنید...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/02/25ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

مصرف روزانه 4 قاشق عسل از گرفتگی رگ های خونی جلوگیری می كند. به گفته محققان، كسی كه روزانه 4 قاشق عسل مصرف كند، آنتی اكسیدان بیشتری در خون خود ذخیره خواهد كرد. آنتی اكسیدان از گرفتگی رگ های خونی جلوگیری می كند . براساس این گزارش، محققان به مردانی كه بین 18 تا 68 سال سن داشتند به مدت 5 هفته، هر روز یك لیوان آب با 4 قاشق عسل دادند و مشاهده كردند آنتی اكسیدان آنها بیشتر از دیگران است. گفتنی است آنتی اكسیدان ماده ای است كه از بافت های بدن در مقابل اكسیژن تهاجمی محافظت می كند. تحقیقات انجام شده در گذشته نیز نشان داده است كه عسل به اندازه سیب ، موز یا توت فرنگی مواد محافظ و آنتی اكسیدان دارد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/29ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

دیوار های کوتاه از پشت هفت دیوار... دیوار من دیوار تو...

آه... که چقدر فاصله ها زیادند...

چشمان منتظرم در پی واژه هایی می گردند تا نامت را صدا کنند...

اما چه کند واژه ها و چه بی معناست هر واژه ای در برابر معنای وجودت...

باتو وسعتی است پر از آبروی عشق

باور کن ای همیشه روان گم نمی شوی

در قلب آنکه عاشق نام بلند توست

ای آبروی هر دو جهان گم نمی شوی 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/24ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

جوان گفت:...

جاده مرا ثصدا می زند... راه مرا می خواند..

بگذار بخوند من کوله بار خویش را بسته ام!

پس...قدم در راه خواهم گذاشت

پابه پای جاده خواهم رفت

هم نفس با ثانیه ها خواهم دوید...

و می دانم که این راه

راهی است پر ازچاه

پر از کوره راه

پر از بلندی

پر ازفراز

پر از نشیب..

و پر از با تو بودن و پر از بی تو بودن!

و می خواهم که عاجزانه از تو بخواهم تا یار من گردی...

که محتاجم به راهنمایی تو در این پر از بی راهه زندگی...

پس مرا به سوی خویش بخوان

واز آستان بلندت مران

بگذار که زندگی هر آنچه می خواهد بکند وشیطان هر قدر که می تواند

چه غم؟!

که من رویین روانم به یمن اکسیر نام اعظم تو...

پس با نام تو که زیباترین نام عالم است برای منـگام در راه خواهم گذاشت

وتو را می خوانم...و تو را خواهم خواند

وتو را می گویم... وتو را خواهم گفت

که نام تو

گره گشای کورترین گره های عالم است برای من!

ای انتهای تمام جاده های بی انتها...

می نشینم با دل خود می شمارم جمعه ها را

جمعه ها را نه تمام روز ها را تا بیایی

شوق دیدارت مرا تا انتهای عشق پر داد

 تا رها یابم مگر با تو تو ای رمز رهایی 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/29ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

 

 صبح آغاز تولدی است مبارک

که گنجشگکان خوش اواز ترانه ی آن را می سرایند

ومن بی صبرانه بند دل به آوازشان سپرده ام

وخورشید سبدی از نور را بر چهره ی هستی می پاشاند

واین زیباترین جلوه ی هستی است

 که در قامت صبح جوان رخ می نمایاند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/12ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط زینب ولدی  | 

 
**********

***********

نظر يادتون نره
به اميد ديدار