|
|
|
|
![]() سلام. استاجر بخش اعصاب و روان شدم. ![]() ماه ها بود منتظر این اتفاق بودم و براش لحظه شماری می کردم. بذارید از اولش یعنی شنبه شروع کنم.. اسمش بیمارستانه اما به تنها چیزی که شباهت نداره همین کلمه س شاید اگر روپوش سفید پوشان!!! رو نبینید فکر کنید وارد یک خونه یا زندان یا مدرسه ی نظامی شدید در پرت ترین نقطه ی شهر...روز اول از سرویس جا موندم.از قضاوت دیگران می ترسیدم وقتی به تاکسی اشاره می کردم:بیمارستان اعصاب و روان.. تا این که رسیدم ...محوطه ای محصور و محبوس...دریغ از گل یا درخت یا... برهوت! نگاه هایی اضطراب آلود چشمامو پر کرده بود.با ترسی که سعی می کردم پنهانش کنم از لابلای مردان آبی پوش بیمار رد شدم و به آموزش رسیدم. شروع شد...تخت ها تقسیم شد.برنامه ها ریخته شد.. آدم هایی رو اون جا دیدم که اگر برچسب بیمار روانی نخورده بودن,دقیقا همون هایی بودن که توی کوچه و بازار و دور و برمون پرسه می زنن..باهات حرف می زنن...می خندن...می گرین...می ترسن...فریاد می کشن...فرار می کنن..پرخاش می کنن..می زنن...می کشن..می میرن... وقتی با پیش داوری وارد میشی حتی کارکنان اون جا رو هم شاید با اون ها اشتباه بگیری! ![]() اولین بیمارم پسری 22 ساله بود که وقتی بهش گفتم چرا آوردنت این جا,گفت: چون با این طرف دهنم شام می خورم با اون طرف ناهار! و من خشکم زد...اینترن ها همه زدن زیر خنده.اما من دست هام رو که زیر سکوی استیشن پرستاری گذاشته بودم به هم فشار دادم و گفتم : که این طور. به من گفت: تو -بو- دوست داری؟ گفتم:چه بویی؟بوی خاصی رو حس می کنی؟ گفت: ببین!من بوی خاک میدم و به پیراهنش اشاره کرد. {توهم بویایی داشت} گفت:تو دوست داری بستری باشی یا بستنی؟ منم گفتم: هر دوش! در واقع طبق راهنمایی های استادم نباید اجازه می دادم فکر کنه من بهش می خندم یا واسم مسخره س یا ازش می ترسم یا تعجب می کنم. همین حرف هام باعث شد از حالت تدافعی در بیاد. خلاصه اسکیزوفرنی داشت...با افکار دگر کشی. بیمار دیگه م خانمی بود به اسم معصومه که وقتی صداش زدم هیچ کس توی بخش جوابمو نداد.از قضا ناخودآگاه رفتم طرفش و پرسیدم تو معصومه ای؟گفت:نه و به دیگری اشاره کرد. اون یکی خنده های هیستریکی کرد و گفت نه من نیستم و به یکی دیگه اشاره کرد...حس کردم وسط چند تا مجنون گیر افتادم. ![]() برگشتم رو به همون اولی و پرسیدم اسمت چیه؟گفت:معصومه!!!! که از اعتیاد پسرش آسیب دیده بود.توهم بینایی و شنوایی داشت.هذیان داشت.خلق و عاطفه ش منطبق نبود.حافظه ش مختل بود و ارتباط چشمی نداشت. این هم اسکیزوئید بود بیمار دیگه ای که استاد معرفیش کرد مردی 40ساله بود که با چکش پدرشو کشته بود. توی مصاحبه اولش فکر می کردی یک فیلسوف و نظریه پرداز مهمه! با کلمات شسته رفته و ادب و احترام و واژه های لاتین و حرکات متناوب دست و چانه و نگاهی خیره به زمین.با هذیان های شدید و شخصیت هیپرسکشوال. وقتی پرسیدیم چرا پدرت رو کشتی؟گفت: به نظر من خداوند من رو مامور قرار داده بود که این کار رو بکنم یا یک سری جریانهای مافیایی و یا شاید هم یک فرقه ی بخصوص من رو به این کار هدایت کردن.و از این سه حال هم خارج نیست. تفکر وسواسی شدیدی هم داشت. فوق العاده خودبزرگ بین بود. و به بیماری ش بینشی در حد سطح 2 یا 3 داشت و هنوز از پذیرش بیماری ش و درمان طفره می رفت و می گفت که به هیچ گروهی برای درمانش نیاز نداره. در اتاق مدام باز و بسته می شد و اونو بی قرار می کرد. که گفت: دستگیره ی در که پائین میاد و صداهایی که تولید میکنه نت هایی از موسیقی رو در ذهن من تداعی می کنه که من میتونم توی ذهنم ادامه ش بدم و به موزیکی که خودم دوست دارم برسم.. ...شاعرانه بود...زیاد! وبیمار دیروز که به کسانی که می دید و ما نمی دیدیم توی هوا اشاره می کرد...حرفاشونو تکرار می کرد و با خودش می خندید و مودب می شد و فکر می کرد و....سالادی از حرکات بی ربط. اما من توی این چند روز به یک چیزهایی شک کردم -شاید این ها هذیان نیست...شاید جایی و به شکلی خاص این صداهاو تصاویر و بوها و مزه ها وجود دارند که مااز درکشون عاجزیم... هرچقدر بیش تر بهشون توجه می کنم این فکر واسم رنگ بیش تری می گیره. امروز هم که شوک الکتریکی رو از نزدیک دیدم و...دردم اومد. چی بگم... ما ادم ها با اجازه دادن به نفوذ درد واندوه و پایداریش تو روحمون و عدم پذیرش و ناباوری و طفره رفتن از التیام با خودمون چه ها که نمی کنیم و تارهایی که ما رو به زندگی و حس کردنش وصل می کنه رو با خشم پاره می کنیم و در حدی وحشی میشیم که زنجیرها هم ما رو به تخت وصل نمی کنن و صداشون توی راهروها می پیچه و توی فکر من...حرفهای من...و امثال من که از دیدن درد دیگران درد می کشیم. این جا شبیه آسایشگاه نیست...این جا تبعیدگاه جسم هائیه که روحشون رو به گردباد حوادث و اتفاقات و دردها سپردن... نمی دانم و همین درد مرا سخت می ازارد.. با ندونسته هام چه کنم؟؟؟ حس ناجی گری در من اوج گرفته و با منطق و عاقلانگی دست و پنجه نرم می کنه. باید ببینم و یاد بگیرم.باید به این مرزهای نامرئی نزدیک بشم.چون نه می خوام بی تفاوت باشم و نه غرق در چه کنم ها و اندوه و دلسوزی. و نه فرشته ی نجات. باید سهم خودم رو پیدا کنم. طبیب بودن به سادگی یک بخش یک ماهه ی روان رو پاس کردن نیست.. نباید ساده بگذرم. مدام میگم سخت نگیر فردیس...اما جدی باش و تلاش کن. اما درد همنوع های من تا روحم منو می سوزونه. در این روزها که جرات دیوانگی کم است- از خدا برای خودم و بیمارهام و تمام کسانی که در عذابند آرامش می خوام. بعدها بیش تر می نویسم. فعلا.. |
||
|
|
|
|
|
میلاد ِ یکی کودک شکفتن ِ گلی را ماند چیزی نادر زندگی آغاز می کند با شادی و اندکی درد. روزانه به گونه یی نمایان برمی بالد بدان ماند که نادره ی نخستین است و نادره ی آخرین.٭
٭مارگوت بیکل
امروز اولین تولد رو از نزدیک و به چشم خودم دیدم.اون قدر برای نوشتن اون لحظه،کلمه کم دارم که موندم اون همه وجد رو چطور برای شما توصیف کنم.به جرٲت می تونم بگم زیباترین صحنه ای بود که به عمرم دیدم و این اصلاً اغراق نیست. اولین زایمانی که دیدم تولد یک دختر و پسر دو قلو بود که مادرشون زایمان ناموفقی در گذشته داشت و حالا کلی اضطراب از نگاهش به بیرون پرتاب می شد.اول از همه دختر کوچولوی خوشگلش به دنیا سلام کرد و تا به مادرش گفتن بچه ت به دنیا اومد با صدای مضطربی پرسید :"کُرِم سالِمه؟=پسرم سالمه؟" و اون لحظه من و دوستم زینب نگاهی به هم کردیم و آه کشیدیم که خدایا،هنوز هم دختر..." آره،کرت سالمه " لحظه ای که اون دختر کوچولو پرید توی دنیا ،یه بدن نحیف لزج و کبود دیدم که دستاشو تو هوا تکون میداد و چشماشو داشت آروم آروم باز می کرد...اما هیچ صدایی ازش در نمی اومد..من ترسیده بودم..که یکهو خانم دکتر زد به کمرش و مثل چیزی که توی فیلم ها می بینیم خانم کوچولو،اولین نفسش که شبیه گریه بود رو کشید و به دنیا سلام گفت...اون لحظه خدا رو با همه ی وجود حس کردم که داره لبخند میزنه و به این بنده ی ناز کوچولوئی که خلق کرده ذوق می کنه.و بعد،اولین وابستگی زندگی بچه به دیگری-یعنی بند نافش که اونو به مادرش وصل می کرد-رو قطع کردن و توی دلم گفتم:می دونم درد داره کوچولو...ولی شاید این کم دردترین قطع وابستگی تو از چیزها و آدم های این دنیا باشه...این رو زود فراموش می کنی..باور کنید هیچ چیز به اندازه ی ظرافت انگشت های نوزاد،زیبا نیست...دست های کوچولوئی که مثل غنچه،باز و بسته میشن ..باور کنید که به دنیا اومدن،معجزه س...نفس کشیدن معجزه س..این که یک موجود بی نهایت زیبای زنده ی کوچولو وسط اون همه آب و توی تاریکی رحم مادرش با اون همه فشار دووم میاره تا به لحظه ی تولد برسه...سالم به دنیا بیاد..اهمیت سالم به دنیا اومدنو وقتی فهمیدم که سر زایمان آخر ایستاده بودم و نوزاد چون حفره ی لگن مادرش بدشکل و تنگ بود به سختی به دنیا اومد و یک کله ی عجیب غریب ِ کشیده داشت با چشمای غیرطبیعی،جوری که همه ترسیدن...و فوری بردنش بیرون تا معاینه ش کنن..که فهمیدن سالمه و فرم جمجمه ش به مرور زمان عادی میشه...چقدر همه شاد شدن..این شادیو وقتی می فهمی که این ها رو ببینی. رفتم بالای سر دوقلوها و بهشون گفتم : مهمونای زمین!تولدتون مبارک...به دنیای ما خوش اومدین..و اونا نگاهم می کردن و انگشتاشونو تکون میدادن.ازشون پرسیدم از خدا چه خبر؟وقتی اومدید چیز خاصی بهتون نگفت که به ما بگید؟باور کنید یکهو دو تاشون با هم زدن زیر گریه...باور کنید گریه ای از سر دلتنگی بود...مثل گریه هایی که خودمون با یه بغض خاصی سر میدیم.انگار به یادشون آورده بودم که حالا از آغوش گرم خدا افتادن توی دستای سرد ما و باید از این جا به بعد،خودشون بگردن دنبال خدا و رد پاش و آغوش گرم خدا.. چه حس غریبی داشتم..اما شاد بودم و هستم.می دونم خدا هنوز به ما زمینی ها امید داره که هدیه هایی به این بزرگیو مستقیم از جانب خودش برامون پست می کنه...معجزه های کوچولوی بزرگی که معجزه بودنشون زود فراموش و عادی میشه.. و یک چیز دیگه این که – مادر –کلمه ی کوچیکی نیست.این همه صبوری،درد،نگرانی،ترس و عشق...کی حاضره نه ماه تو رو با خودش اینور اونور بکشه..با هر تکون خوردنت تنش بلرزه و با هر سکوتت بغض کنه..به فکر سیر شدن شکم و چشم و دلت باشه..تمام روزش به فکر کردن به آینده ی تو به شب برسه و شب هم نگران فردای تو باشه..همه ش به فکر تو...تو...تو...و خودش دیگه نامرئی بشه..فراموش بشه،حتی توی ذهن خودش..این ها به خدا قسم کم چیزی نیست..این ها همه از سر عشقه،نه وظیفه..تازه این همه درد...درد..درد...سر زایمان...اون قدر درد داره که هیچ فریادی اونو از درد خالی و رها نمی کنه...و تمام طول زایمان تو فکر شنیدن قشنگ ترین گریه ی دنیا-گریه ی تو...صدای نفس های تو-باشه و از لذت به دنیا آوردنت هیچی نفهمه...و بعد از اون هم شبهای بی خوابی و ترس و ترس و ترس...ترس از افتادنت وقتی بدون تکیه گاه دستاش،اولین قدماتم نمی تونی برداری...ترس از شکستنت وقتی زیر فشار های زندگی تو رو خمیده و اخمو می بینه..نگرانی از آینده ت..و بعد هم رها کردنت و به دیگری سپردنت..یک مادر درونش چقدر جا داره واسه این همه...چه صبر عظیمی...و مهم تر از اون چه عشق بزرگ و بی ریا و بی توقعی...
باور کن این شعار نیست که هر انسان یک معجزه س..یک معجزه س...
دیگه بهتره این سطرهای آخر رو سکوت کنم. خلاصه این خاطره ی بی نهایت شیرین روز اول استاجر بخش زنان شدنم بود.صحنه هایی فراموش نشدنی.می نویسم که یادم نره خیلی چیزا.امیدوارم مثل خیلی از متخصص های این رشته که دیگه واسشون تولد و زایمان دیدن عادی شده،به این معجزه ی زیبا و مجسم، عادت نکنم.
|
||
|
|
|
|
|
بهترین لحظه ها روزها سال ها را با تمام جوانی روی این پله های بلند و قدیمی زیر پا می گذارم بین بیداری و خواب رو به روی تو در لحظه ای بی کران می نشینم... راستی باز هم می توانم بار دیگر از پله ها خسته بالا بیایم تا تو را لحظه ای بی تعارف روی آن صندلی های چوبی با همان خنده ی بی تکلف ببینم؟ بهترین لحظه ها... لحظه هایی که در حلقه ی کوچک ما قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود قصه ی عاشقان بود
راستی روزهای سه شنبه پایتخت جهان بود! (قیصر امین پور)
|
||
|
|
|
||
سلام خیلی وقت از آخرین نوشتنم می گذره....شاید به اندازه ی یک فصل....شاید به اندازه ی یک پائیز بزرگ تر و با تجربه تر شدم٬اما نه گفتم٬نه نوشتم...محض اطلاع استاجر بخش داخلی شدم و این متاسفانه تنها توضیحیه که در مورد خودم می تونم بدم...و کلی انرژی که از دستم رفت...و کلی اتفاق تکراری...حوادث جدید...نگاه جدید به خیلی چیزا...نا امیدی...ترس...درس...اما خدایی که در این نزدیکیست... توی لبخند چند بیمار درد کشیده٬توی صدای قدم مرگ که توی لحن چند تاشون شنیدم٬تو شکوه بهبودی خیلی هاشون٬توی کمک های همیشگی و تابلوش حسش کردم...هرچند گاهی خودمو دیدم و خودم...اونقدر که یکی از عزیزانم این مطلبی که در پایین می آرم رو واسم فرستاد... حرف دیگه ای به ذهن و نوشتنم نمی آد.اما از خدا ممنونم...بی نهایت...و این جا هم می نویسم تا یادم نره خیلی چیزا...دعام کنین...ممنون.
|
|||
|
|
|
|
|
تا نسوزم تا نسوزانم تا مبادا بی هوا خاموش... پس چگونه بی امان روشن نگه دارم سال ها این پاره آتش را در کف دستم؟ تا بدانم هم چنان هستم!
سلام به همه ی دوستان و هم کلاسی ها و پزشک ها و پزشکهای بعد از این!!! روزمون مبارک! امیدوارم که دستامون وسیله ی شفا و نگاه پر مهرمون دوا٬ و صدا و حرف هامون امید بخش جسم و جان های خسته و دردمند باشه. و هیچ وقت فراموشمون نشه برای چی خداوند ما رو برای ورود به این جایگاه عزیز و عظیم و خطیر انتخاب کرد. یادمون باشه که درد یعنی چی و دردمند یعنی کی.یعنی یک نیازمند نا امید که با کلی رنج و زخم و عذابی که داره تحمل می کنه به ما رو آورده و به امیدبخشی دانش و دستامون و حرفامون امیدواره.. یادمون بمونه حتی نگاهمون به یک بیمار پیام آور شفا باشه. یادمون باشه گاهی یک لبخند کافیه برای مرهم یک زخم شدن. یادمون باشه بعد از این هفت خان٬هفت هزار مرحله پیش رو داریم و باید این مراحل رو طوری طی کنیم که شرمنده ی خدا و خلق رنج کشیده ی خدا و خودمون نشیم. بعد از این همه تلاش و رنج و خستگی و بی خوابی و استرس باید نتیجه بگیریم.نه؟ و چه نتیجه ای خوش تر از دیدن لبخندی سرشار از رضایت و آرامش و تحسین یک دردمند شفا یافته. و رضایتی که ته دلت حس می کنی از انجام سهم و وظیفه ت و با هیچ لذتی عوضش نمی کنی.تصور کن چقدر شیرینه ! بیا همین امروز از خدای شافی بخوایم کمکمون کنه همونی بشیم که به خاطرش تا این جا همراهیمون کرده و وارد این راهمون کرد. و دست و دلمونو به خودش بسپاریم تا آرامشی رو بهمون ببخشه که بتونیم به روح و جان های بیمار هدیه ش کنیم. امیدوارم به مرحله ای برسیم که بگویند: گر طبیبانه بیایی به سر بالینم به دو عالم ندهم لذت بیماری را... موفق باشید. |
||
|
|
|
|
|
1. رد شو از ترس و به سایه بگو نه... 2. دیروز به دوستام گفتم از این همه آدم های کهنه با عادت های ممتد تکراری خسته ام. دلم آدم های نو می خواد...انسان های متنوع...کسایی که فقط حرف و حرف و حرف یا تنها سکوت و سکوت نباشن...آدم هایی که چند جورن اما هیچ جورشون اونجورشونو نفی نمی کنه... متوجهی؟! نه؟! بی خیال.. 3. به سکوت وشب بگو نه...بگو نه... 4. امروز با یکی رفتم که مانتو بخره...اونقدر رنگ و مدل دیدم که ... با خودم گفتم این خانم فروشنده از دیدن این همه آدم جورواجور و رنگارنگ خسته نمیشه؟ ...راستی امشب سرگیجه هاشو کجا بالا می یاره؟ از این همه دیدن...دیدن...اه... 5. گاهی حتی دلم نمی خواد تنهائیمو با هیچ چیز حتی فکر پر کنم... گاهی از خلاء لذت می برم... 6. هرچه هست همین است: از این همه همهمه خسته ام... 7. تو به این نو شدن از نو بگو آره...بگو آره... به دوباره ها بگو نه.. 8. راستی حواستون هست وام ضروری و وام خرید کالای پزشکی رو بهمون نمیدن و هیچ کدوممون هم صدامون در نمی یاد.... این یعنی بی بخاریم یا بی خیال و... 9. می خوام کمی این سطر رو سکوت کنم.. 10. همیشه به قدم و مرحله ی بعد فکر می کردم...همیشه رو به جلو... استادامون چند قدم جلوترن..نه؟ دلم گرفت وقتی اون استادمو دیدم که با کلی علاقه به رشته ش و مردمش با حسرت به بیمارش که ترومای sw شدیدی داشت نگاه می کرد و با خستگی گفت: این جا کم کم تبدیل میشی به ماشین دوخت..و به بخیه زدنش ادامه می داد ومن ذوقی رو می دیدم که با هر بخیه تو چشمش سوزن می رفت.... از ذوقی که کور بشه می ترسم...شما هم بترسید...چون اون وقت... 11. از تنهایی می گفتم؟ 12. دلم برای دریاچه ام – کیو - تنگ شده... 13. دوستی با حالت غمگین و نگاهی به دورها می گفت چقدر خوبه که کنار خانوادتی و خسته که میشی... 14. امروز وقتی دلم می خواست تنها نباشم دیدم راستی با این همه همه چقدر..... 15. دلم یه سفر می خواد...یه جایی که دریا داشته باشه...بی نهایت آبی.. 16. چه خوب شد که نوشتن رو یادمون دادن. 17. الان حالم نه بده نه خوب...و این خیلی خوبه...همین هم حالیه دیگه.. 18. راستی ما آدما چطور ترک بر نمی داریم با این همه احساسی که تو وجودمونه و این همه فکری که توی سرمون تکون می خوره و هر لحظه باز فکر و فکر و حس تازه... در من که جا برای این همه همه نیست! 19. به رهایی بگو آره...بگو آره...که جهان زیبا شه... 20. ...
|
||
|
|
|
|
|
بی قرارم می خواهم بروم می خواهم بمانم دارم در ترانه ای مبهم زاده می شوم می خواهم تنها بمانم می خواهم به باران٬به بوی خاک٬ به اشکال کنار جاده بیندیشم نگفتمت وقتی که خاموشم تو در مزن؟ چرا زبان خاموش مرا کسی در لهجه های این همه جنوب در نمی یابد؟ نه٬دیگر از آن پرنده ی خیس از آن پرنده ی خسته...خبری نیست می خواهم به آن پرنده ی خیس٬به آن پرنده ی خسته... به خودم بیندیشم گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم همین خوب است.... همین...
|
||
|
|
|
|
شبنم و برگ ها یخ زده است
و آرزوهای من نیز ابرهای برف زا برآسمان در هم می پیچد
باد می وزد
و توفان در می رسد.
زخم های من
می فسرد. یخ ذوب می شود
در روح من
در اندیشه هایم...
بودن تو
ماندن تو:
-بهار- سلام دوستان
بهار نرم تر از آن به لحظه هایمان نزدیک شد که با آمدنش جا بخوریم... از خودم پرسیدم: در کدام بهار درنگ خواهی کرد؟ از عید و لحظه های تازه ی بارانخورده کمی میترسم.عید-هر سال من را به یاد کارهای نکرده و لحظه های هدر رفته می اندازد.هر سال می ترسم که باز از لحظه های نوزاده به سادگی یک باد مسافر عبور کنم. سال سال این چند سال هر سال میگیم دریغ از پارسال اما امسال نگفتم دریغ.نه .نگفتم.دیگر هرگز به عقب بر نخواهم گشت...جشن تازه شروع شده است.روبروی من تمامی رویاها و آرزوهایم قرار دارند... راستی عجب سالی بود سال 86...فکر می کنم واقعا" روحم یک سال قد کشید.دارم قدم به قدم به خودم نزدیک می شوم و این خوب است...خوب... راستی لحظه ی تحویل سال بر شما چطور گذشت؟ حس کردی زمین از سر پیچ خستگی چند میلیون ساله اش عبور کرد؟ به کدام سمت...کدام خاطره...کدام روز...کدام اسم...کلام...پرتاب شدی؟ من که تا به خودم آمدم صورت خیس از اشک خانوادهام را روی گونه ام حس کردم... شاید اخشابی دعای تحویل سال را زیادتر از قشنگ خوانده بود که... حالا باید بنشینم ببینم با 365 روز تازه به عمرم رسیده چه کنم که سیل خیالات مرا نبرد....تا نشوم 365 حسرت. راستی از 1387 امین بهار چه می خواهیم تا برایمان شکوفه کند؟ تا جان جوانی مان سبز جوانه زند؟
فرقی نمی کند آن فصل -فصلی که می توان متولد شد- حتما" بهار باید باشد و نام تازه ی ما حتما" دیوانه وار باید باشد فرقی نمی کند امروز هم ما هرچه بوده ایم همانیم ما باز می توانیم هر روز ناگهان متولد شویم ما همزاد عاشقان جهانیم.... برای همه مون سالی سرشار از لحظه های خودمون بودن آرزو می کنم. سالی که وقتی رفت بر لحظه های نابش حسرت نخوریم و با لبخند از آن یاد کنیم.. |
||
|
|
|
|
|
من آن موجم كه آرامش ندارم به آساني سر سازش ندارم هميشه در گريز و در گذارم نمي مانم به يك جا بي قرارم سفر يعني من و گستاخي من هميشه رفتن و هرگز نماندن هزاران ساحلو ناديده ديدن به پرسش هاي بي پاسخ رسيدن من از تبار دريا از نسل چشمه سارم رهاتر از رهايي حصار بي حصارم ساحل حصار من نيست پايان كار من نيست همدرد و يار من نيست كسي كه يار من نيست در انتظار من نيست صداي زنده بودن در خروشم به ساحل چون مي آيم خموشم به هنگامي كه دنيا فكر ما نيست براي مرگ هم در خانه جا نيست اگر خاموش بنشينم روا نيست دل از دريا بريدن كار ما نيست
|
||
|
|
|
|
|
آموختن آسان نيست... خستگي هر آن در كمين است. آزرده مي شوي... احساس شكست مي كني
شك مي كني كه رها كني و بگذري
مي خواهي بر كناره روي و وانمود كني كه اتفاقي نيفتاده
اما نه...
تو بازنده نيستي كه٬
يك مبارزي!
پيش از آن كه برنده باشيم بايد بازنده باشيم
بايد گاه بگرييم تا بتوانيم روزي بخنديم
بايد آزرده شويم تا روزي توانمند باشيم
اگر پيوسته بكوشي و ايمان داشته باشي
در پايان
پيروزي از آن تو خواهد بود... -آن دیویس-
سلام... حالم يه طوريه...نه!به حالم برچسب نمي زنم.البته حالمم نمي دونم.ديروز ارتوپدي تموم شد...امتحان اين بخش خيلي به من استرس وارد كرد.انكار نمي كنم كه حقيقتا" واسش زياد خونده بودم.يه جورايي مي خواستم از اول خوب شروع كنم و با اطمينان جلو برم.اما همه چيز اعتماد آدم به خودش و خودش و خودش نيست..گاهي اتفاق هايي پيش مياد كه آدمو غافلگير مي كنه.و توانايي هاتو زير سوال مي بره.و شايد اعتمادتو...وقتي استاد داشت برگه مو تصحيح مي كرد فكر كردم داره جوابهاي درستمو مي شمره-تا اين حد مطمئن- اما وقتي استاد گفت اين ها غلط هاتن...به تمام معنا جا خوردم...طوري كه بدنم يخ كرد و روي صندلي نشستم و ديگه نمي تونستم از جام بلند بشم...مبهوت...اون گفته بود درمان نمي آرم اما اكثرشون درمان بودن.. تمام ترس هام٬ ناتواني هام٬ خستگي هام٬ تلاش هام٬ بيداري هام٬ حال بد اين مدت و سرماي سختي كه خورده بودم٬ شوق و ذوقم واسه يادگيري٬ اميدواري هام٬ وقت كمي كه باهاش مي جنگيدم و هزار چيز ديگه اومدن جلوي چشمم...حس كردم اونقدر ناتوانم كه...از خودم بدم اومده بود...از استادم...از بيمارستان...از كتاب...درس... اقرار مي كنم كه در تمام مدت تحصيلم تا اين حد بي اراده و نا اميد نشده بودم.چون هيچ وقت هم تا اين حد خودمو درگير درسم نكرده بودم...زندگي اي كه همه ش شد درس و ترس از ياد نگرفتن و نديدن و تجربه نكردن...و احساس مسئوليت وسواس گونه اي كه از سر و كول وجدانم بالا مي ره و گاهي ديگه حس مي كنم داره خفه م مي كنه..و كتاب هاي غير درسي و شعرهايي كه مثل هميشه صدام مي زنن و من گوش هامو مي گيرم كه نشنوم...رومو از خواسته هاي دلم می گیرم و مي گم بعدا"...بعدا"...حالا نه... امروز يك ساعت وقت آزاد پيدا كردم و نشستم چيزهايي رو كه دوست داشتم خوندم...چقدر ديدن و خوندن خوبه... خدايا!چشمام بسم نيست واسه ديدن... حس مي كنم كم ام...گاهي كمي گنگم...گاهي كمي گيجم... اما با اين همه حس ميكنم كه گاهي كمي بي تفاوتي بد نيست... من شايد زياد خوندم اما مي گم حتما" خوب نخوندم... بعد از 16 سال درس خوندن حس مي كنم اصلا" روش درس خوندنم مناسب نيست..حس مي كنم راهمو بلد نيستم. نمي دونم...واقعا" نمي دونم..خوشحالم كه اشتباه كارمو فهميدم. اما احساس يه بچه ي كوچولو رو دارم كه دستش از دست مادرش جدا شده...اونم وسط يه شهر غريب...و اون بچه سواد نداره كه...و از هر كسي هم كه مي پرسه هيچ دستي هنوز نتونسته دست اونو توي دستاي مادرش بذاره... از هركسي هم كه مي پرسم حرف هايي رو بهم مي زنه كه خودمم انجام ميدم.خدايا.اشكال كارم كجاست؟ اين امتحان كلي از انرژيمو گرفت..حس مي كنم خالي ام..ديروز حس كردم اونقدر خسته شدم كه همين اول كار باليني نمي تونم... اين استرس ها...تا ميام به يكيشون عادت كنم يكي ديگه از نمي دونم كجا قلمبه مي زنه بيرون. خداوندا! آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم. شهامتي تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم و بينشي كه تفاوت اين دو را بدانم. خدايا... اين بنده ي كوچيكت رو خودت راهنمايي كن. راه هاي مقابل دل و ذهنم را روشن كن... من خودم رو به تو سپردم.حتما" تو خواستي اينجا باشم و داري واسه ي اهداف خودت آماده م مي كني. راه رو نشونم بده و اراده...
|
||
|
|
|
|
|
این روزها که می گذرد شادم زیرا یک سطر در میان آزادم و می توانم هرطور و هرکجا که دلم خواست جولان دهم -در بین این دو خط- سلام. خیلی وقته که نه اینجا اومدم...نه خوندم....نه نوشتم... اما اینو پای بهت و آشفتگی ها و مشغولیتهایی که ناشی از ورودم به دوره ی تازه ای از مراحل تحصیلیمونه بذارین... به لطف خدا وارد دوره ی استاجری شدیم و من و ۴تای دیگه از بچه ها بخش ارتوپدی رو به عنوان اولین بخشمون انتخاب کردیم یا به قول پیشکسوتان:هتل ارتوپدی...اما متاسفانه یه چیزهایی آزارم میده که شیرینی مسافر این هتل بودن رو کمی تلخ می کنه و اون اینه که چون مسئولین به خاطر سردی هوا و چند سانتی متر برف ما رو بمدت ۲هفته تعطیل کردن و از اون طرفم مسئولین آی سی ام ما رو دودستی چسبیده بودن که فرار نکنیم ٬حالا اون ۲هفته رو از اولین بخش همه مون کسر کردن... حالا شاید راحت طلبین و تنبل صفتان بگن: بابا بی خیال!بده ش بره! اما من حرفم اینه که ما چه گناهی کردیم که باید تاوان یک تعطیلی ناخواسته ی بیخودی که با استرس امتحانای بعدش حتی استراحت فکری ای هم واسمون به همراه نداشت رو پس بدیم؟ دوره های قبل مثلا" ارتوپدی رو توی ۳۰ روز میگذروندن و توی این مدت با خیالی راحت تر سرفصلها رو می خوندن و یاد می گرفتن و فرصت کافی واسه ی رفتن به اتاق عمل و درمانگاه های عصر داشتن و حالا ما قراره توی نصف اون مدت.... آخه چرا این همه استرس میکنن توی جون ما؟ما چه گناهی کردیم که از اون روز اول خواستیم مرهم درد دردمندان باشیم و حالا این همه درد... من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد... من با چیزهایی که تا پیش از این از ما دریغ شد و میشه کاری ندارم...اما دیگه این زمان و این فرصتی رو که حق ماست از ما نگیرید...تنها زمانی که واسه دیدن و خوندن و فهمیدن و یادگیری و خطا کردن و اصلاح اشتباهاتمون داریم... دوستان! ما مسئولیم! شاید الان نه !اما اگر خدا بخواد فرداها....اون موقع دیگه وقت آزمون و خطا نیست و اولین اشتباه آخرین اشتباهه... آره فرداها قشنگه...دل واسه فردا خیلی تنگه...اما... من می ترسم...از فردایی که روی جهل امروز بسازم می ترسم....از ندیدن ها...ندونستن ها و نتونستن ها.... من می دونم که نه قراره و نه می خوام و نه میتونم توی این چند روز متخصص ارتوپدی یا هر متخصص دیگه ای بشم...اما می خوام در حد خودم و خواسته های منطقی خودم بشم...نه؟ این ترس ها از اول ورود به این دوره اونقدر آزارم میدن که حتی جلوی تلاشمم می گیرن... از این ترس ها با کی بگم؟ خدایا.. خودت می دونی که تنها هدفم رضایت تو و دیدن لبخند مهربونته.. از اول که وارد این رشته شدیم همه ش استرس و استرس و استرس... نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟ چرا به جای آرامش به بار ترس ها و خستگی هامون این همه اضافه می کنن.. خداجونم! می خوام بگم: گاهی کم میارم اما...این امانتو میارم... خدایا.. دلم به این گرمه که تو لیاقتشو توی وجود تک تک ما دیدی که واسه ی این مسئولیت خطیر انتخابمون کردی..فقط ازت می خوام صبر و اراده و آرامش رو هم به ما بدی... توانایی رو... بگذار ببینم و بشنوم و تجربه کنم.... این روزها که فرصت دیوانگی کم است بگذار باز هم به تو برگردم.... دل و دستم رو به دستای گرم تو میسپارم تا منو به هدفی که به خاطرش تا اینجا منو آوردی برسونی... این مسئولیت داره قدم به قدم به من نزدیکتر میشه.... ترس هامو به تو میسپارم تا اونها رو محرک تلاشم قرار بدی... دریایم و نیست باکم از طوفان....دریا همه عمر٬خوابش آشفته ست.... از تو متشکرم که ما رو از گردنه های بی باران زیادی به سلامت عبور دادی... یا من اسمه دوا و ذکره شفا... به یادت هستم تا آرومم کنی و راه رو نشونم بدی.. این روزها که می گذرد شادم این روزها که می گذرد شادم که می گذرد این روزها شادم که می گذرد.........
|
||
|
|
|
|
|
جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد...
خیلی زود دیر شد و دور... پیش از آنکه اصلن مجال فکر کردن به ما بده یا برای روزنامه تسلیتی.. تا امروز نه خواستم و نه نتوانستنم به من اجازه داد تا از این رهایی آرام بی دردسر او بنویسم یا بسازم....گذاشتم تا روحم کمی آروم بگیره... جای تمامی شما به رنگ سبزی پارچه ای بود که بر سر مزارش انداخته بودن و سبزی لبخند بی ریاش رو پوشونده بود...."گتوند-۵شنبه-۱۷ آبان-کنار بارگاه آرام آرامشش" گذاشتم تا خاک ٬خودش این داغ رو توی وجودم سرد کنه و اشک هایی که هیچ هم نتونستم جلوشونو بگیرم که....ریختند....ریختم... به قول خودش من که برای دیدنش رفته بودم چرا سر از مجلس ختم درآوردم؟!.. اما نه من نه هیچ کدوم از اونهایی که اونجا کنار مشتی خاک در دوردست خودمون تنها نشسته بودیم غبار مقبره ی کسی که اسمش با حرف آخرعشق شروع می شد و با اول رهائی و رفتن٬تموم٬بر هم نزدیم... هنوز بعد از "دستور زبان عشق"ش منتظر بودم.... منتظر شعر رهاییش... .بعد از اون شعر پروازش که گفت: "از رفتنت دهان همه باز انگار گفته بودی پرواز٬ پر واز! " و با این اتفاق ساده در صبح اون سه شنبه سنگین.. انتظار من با دهانی باز.... با پروازی غیر منتظره...رفتن...رفتن... اما غافل از این که فردیس!رفتن اون جواب تمام سوالاتی بود که تو قرار بود ازش بپرسی....بلند شدن روح اون از زمین ٬همون شعری بود که قیصر می خواست یه جوری به روح تو و همه ی مخاطبای اینچنینش برسونه... قیصر اونقدر چیره دست شعر بود که آخرین شعرش-رفتنش-همون شعر رهایی بود! و خدا هم که شاعرتر از همه٬عجب شعری گفت...که کاش روزی برای من هم همینطور رها و قشنگ بگه تا منم پرواز....ای کاش... و آخرین حرف ناتمامم به روح رهای اون این بود که: قیصر بزرگ! برای فتح رهائی من هم دعا کن! و این روزها که جرات دیوانگی کم است٬بگذار با ز به تو٬به شعرهای رهای تو٬ به دیوانگی برگردم... بگذار لا اقل گاهی تو را به خواب ببینم... بگذار... بگذریم! این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است.... و تا نگاه کردم وقت آمدن بود:باز هم همان حکایت همیشگی: خرم آباد... به زندگی برگشتم...کاش به زندگی بیایم و زندگی و رهائیش به من.... به ما .....کاش... |
||
|
|
|
|
|
اریش فرید Erich Fried ترجمه: معصومه ضیایی
شعر آن کس که از شعر نجاتش را انتظار میکشد بهتر است شعر خواندن بیاموزد آن کس که از شعر انتظار نجات ندارد بهتر است شعر خواندن بیاموزد
|
||
|
|
|
|
|
دلواپسي ام نيست، چه باشي، چه نباشي احساس تو کافي ست چه متن و چه حواشي از خويش گذشتم، ببرم خاک کن - اما مي خواستم از تو بنويسم که مدادم - مجموعه ي آماده ي نشرم، خبرً بîد شصت و سه غزل له شده در زلزله ي من
|
||
|
|
|
|
|
بسیار نزدیک به یک زندگی دیگریم.
جای هیچ شک و شبهه ای نیست. یک زندگی شاد، تر و تازه. تقریبا قابل
لمس است. از حالا فکرمان آنجاست. در هوایی صاف و گسترده. قلبمان در
آنجا می تپد، انگار جدا شده، مثل یک پیشاهنگ. با این وصف، هیچ اتفاقی
نمی افتد. مانعی وجود دارد. فکر می کنیم چیزی مانع ماست. می گردیم . برای پیدا کردن این مانع، هیچ شانسی نداریم. چون، چیزی مانع نیست؛ مانع
خود ما هستیم. چون هنوز به این زندگی بی روحی که دوستش نداریم،
وابسته ایم. هنوز به بسیاری چیزها وابسته ایم. چه کنیم؟ چگونه خود را
ترک کنیم؟ این تنها شیوه ی ترک کردن همه ی چیزهای دیگر است. باید
فرشته ای سربرسد. یک فرشته ی واقعی. با مهربانی، با خشونت. با
رفتاری خشن و نامرئی. کسی که ما را از شر همه چیز رها سازد اما
بلافاصله اسیر خود نکند. بله، آلب هم منتظر چنین چیزی است. در صومعه ی ا قهوه خانه.
را نداریم، وارد می شود. بسیار دور از صومعه و قهوه خانه.
|
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|||||||||
|
روزي ما دوباره کبوترهاي ِمان را پيدا خواهيم کرد و مهرباني دست ِ زيبائي را خواهد گرفت. □
و هر انسان براي ِ هر انسان برادريست. روزي که ديگر درهاي ِ خانهشان را نميبندند
و قلب براي ِ زندهگي بس است. روزي که معناي ِ هر سخن دوستداشتن است تا تو به خاطر ِ آخرين حرف دنبال ِ سخن نگردي. روزي که آهنگ ِ هر حرف، زندهگيست تا من به خاطر ِ آخرين شعر رنج ِ جُستوجوي ِ قافيه نبرم. روزي که هر لب ترانهئيست تا کمترين سرود، بوسه باشد. روزي که تو بيائي، براي ِ هميشه بيائي و مهرباني با زيبائي يکسان شود. روزي که ما دوباره براي ِ کبوترهاي ِمان دانه بريزيم... □ و من آن روز را انتظار ميکشم حتا روزي که ديگر نباشم... |
||||||||||
|
|
|
|
|
ای دوست!شاد باش که شادی سزای توست
این گنج ٬ مزد طاقت رنج آزمای توست خوش می برد تو را به سرچشمه ی مراد این جستجو که در قدم رهگشای توست! سلام رضوان عزیز تر از جونم! کسب رتبه ی اول امتحان جامع علوم پایه رو صمیمانه و از ته دل کوچولوم به تو و خانوادت تبریک میگم!امیدوارم شاهد موفقیت های بعدی تو که واقعا شایسته ی وجود پاک و صبور و تلاشگر توئه باشم.سال نو رو هم بهت تبریک میگم. به تو افتخار میکنم.نه فقط به خاطر قبولی تحسین برانگیزت!به خاطر تمام خوبی هات.به خاطر آرامش و اطمینانی که گم کرده بودم و تو به من هدیه کردی!به خاطر خودم!به خاطر خودت!و خودمون! رضوووووووووووونم! همیشه شاد باش و اجازه نده شادی ورهاییتو هیچ اتفاق یا غم و رنجی از تو بگیره. ای رها از رخوت تن! وقت پر کشیدن توست!
|
||
|
|
|
|
امید کوچک زندگی
امیلی ۲۸۰ گرمی٬ کوچکترین نوزاد جهان (AFP PHOTO) تصویر نخست: امیلی تیلور کوچکترین نوزاد جهان که در ۲۱ هفتگی به دنیا آمد و ۲۸۰ گرم وزن داشت. به گفته پزشکان متخصص٬ نوزادانی که پیش از ۲۳ هفته به دنیا آیند و کمتر از ۴۰۰ گرم داشته باشند زنده نخواهند ماند. نا امیدم از زمین و از زمان پاسخم نه این نه آن نمی دهد.......؟؟ این روزها روزای سختیه.......حس می کنی روحت داره درونت دست و پا می زنه؟می ترسی؟دلهره می لرزونتت؟ این روزها میگذره عزیز......... خدا....خدا...آره همین نزدیکی....کنار قلب پاک و نگرانته..... صبر داشته باش........اون هیچ کارش بی حکمت نیست....یه روزی....یه جایی....صبر کن! خودمم مثل تو فقط صبوری می کنم..... بچه ها!بیایید واسه ی آرامش دل همه مون دعا کنیم.... روزای سختیه/ اما.اندکی صبر سحر نزدیکست........ دعا یادتون نره.منو هم دعا کنید.موفق باشید |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
مترجم: پويان صدر آيا فلان چهره را جايي ديدهايد؟ آيا آن را بهخاطر ميآوريد؟ پس واقعاً بايد ممنون شكنج دوكي سمت راست خود باشيد! دانشمندان تكههايي از مغز را كشف كردهاند كه ميتواند تونيبلر را از جيمز باند تميز دهد، يا به شما بگويد كه خانم تاچر مدل موهايش را از مرلين مونرو تقليد كرده است يا خير. پياراتشتاين، از موِسسهِ نورولوژي دانشگاه لندن و همكارانش، از تجهيزات پيچيده اسكن استفاده كردند تا مغز داوطلبين را در هنگام مشاهده تغيير شكل مرلين مونرو به مارگارت تاچر و تغيير شكل نخستوزير كنوني به پيرس برازنان مورد مطالعه قرار دهند. طبق اين گزارش كه در نشريه نيچر منتشر شده است، محققان سه ناحيه از مغز را كه به هنگام بازشناختن چهره روشن ميشود، مشخص كردند. يكي از اين سه ناحيه به خصوصيات فيزيكي چهره ميپردازد، دومي آشنا بودن يا نبودن آن را تعيين ميكند و سومي اسم و ساير دانستههاي مربوط به اين چهره را به ياد ميآورد. مطالعه اخير، اين احساس آزاردهنده را كه چهرهاي را ميشناسيد اما نميتوانيد هويت آن را بهخاطر بياوريد، توضيح ميدهد. راتشتاين عقيده دارد:<به جاآوردن مردم مهارتي بنيادي است كه اغلب آن را مهم تلقي نميكنيم. اكثر ما اگر به كسي برخورد كنيم كه از 10 سال پيش تا حالا او را نديدهايم، او را به ياد خواهيم آورد.> انسانها ميتوانند بيش از 10 هزار چهره را به ياد بياورند. در مطالعات، مشخص شده است كه مردم قادر هستند، 90 درصد همكلاسيهايشان را حتي پس از گذشت 35 سال از دوران مدرسه بهجا بياورند. دانشمندان با استفاده از ام.آر.آي دريافتند كه بخش هايي در مغز هنگامي كه داوطلبين در بازشناسايي چهرهها موفق بودند، فعالتر ميشود؛ اما مثلاً در مورد يك داوطلب مجارستاني كه نميتوانست جان ميجر، نخستوزير سالهاي 90 تا 97 را بهخاطر بياورد، هيچگونه فعاليتي در اين ناحيه به چشم نميخورد. شكنج دوكي شكل سمت راست، كه درست پشت گوشها واقع شده است، هنگامي كه داوطلبين به چهرهاي تغيير يافته نگاه ميكردند و آن را با خاطرات ثبت شده مقايسه ميكردند، روشن ميشد. همچنين شكنج پس سري تحتاني، كه در قسمت خلفي مغز قرار دارد، نسبت به تغييرات كوچك در خصوصيات فيزيكي چهره حساس بود. روتشتاين، روي تغيير شكل چهرههاي آشنا كار كرد. بحث در اين بود كه چگونه مغز يك هويت را با يك چهره مشخص تغيير يافته، تطبيق ميدهد. او بر اين باور است كه، مغز ميكوشد وادارمان كند كه هويتي واحد را به هر چهره نسبت دهيم. بنابراين چهرهايي كه 60 درصد مونرو و 40 درصد تاچر است، بهعنوان نسخه قديميتر مونرو، بازشناخته ميشود؛ اين در حالي است كه 40 درصد مونرو و 60 درصد تاچر، بهعنوان چهره جذابتر تاچر شناخته ميشود. جان درايوره از موِسسه نوروساينس يو سي ال، كه يكي از اعضاي تيم تحقيق است، ميگويد: <آسيب به هر يك از سه قسمت مغز، نقص بازشناسي را تسريع خواهد كرد. بيماران مبتلا به دمانس كه بخش مربوطه در مغز آنها آسيب ديده است، در به ياد آوردن اسامي مربوط به چهرهها دچار مشكل هستند؛ اين در حالي است كه بيماران مبتلا به صرع، كه شكنج دوكي شكل راست مغز عامل آن است، گاهي چند چهره را به يك شخص نسبت ميدهند.> منبع:نيويورك تايمز
|
||
|
|
|
|
چراغي به دستام چراغي در برابرم. |
||
|
|
|
|
|
با سلام خدمت تمام بچه های پزشکی ۸۳.
لازم دیدم یک سری نکاتو گوشزد کنم تا وبلاگمون پربارتر بشه و از جذابیتش کم نشه. ۱)خدمت رؤسای محترم وبلاگ: به افرادی که لطف کرده و به وبلاگمون سر می زنند و نظر میدن توهینه که بگیم خودتونو کشتین تا ۱ نظر دادین! ۲)خدمت نویسندگان محترم وبلاگ: شاید در حدی نباشم که بخوام مطالبتونو نقد کنم.ولی مدنظر داشته باشین که فقط خودتون خواننده ی این وبلاگ نیستین و باید مطالب کیفیتی داشته باشن تا بشه ثبتشون کرد.به مدیران وبلاگ پیشنهاد می کنم که اگر دیدید وضع به همین منوال داره پیش میره قبل از ثبت در وبلاگ٬مطالبو بررسی کنید. ۳)خدمت بعضی از دوستان: اگر قراره برای سرگرمی!فقط به هم جوابای دهن پر کن بدین بهتره به همون تابلوی گفتمان وبلاگ سر بزنین نه این که وارد بخش نظرات بشین چون قسمت نظرات بیش تر حالت میدون جنگ گرفته تا محل تبادل پیشنهادات! ۴)خدمت همه ی دوستان: ظرفیت انتقاد پذیری رو در خودمون ایجاد کنیم تا هم٬کلاس بهتری٬هم وبلاگ بهتر و هم محیط صمیمانه و دوستانه تری داشته باشیم. موفق باشید. |
||
|
|
|
|
بوی بهار را حس می کنی؟ می ترسم از این که کنار هفت سین دلم بنشینم و ببینم :وای بر من! سبزی بهار را کم دارم... سرخی دلم سیاه شده... سپیدی کودکی ام را کم دارم... نکند آنقدر سیاه شده باشم که هیچ بهاری روسیاهی وجودم را پاک نکند؟ -میترسم. ولی این بار ساز دلم را با صدای تیک تاک قدم های نوروز کوک می کنم آری! روزهای زیبایی در راه است...می دانم! پروردگارا !تو را به دردها و شادی ها٬ زیبایی ها و زشتی ها٬اشک ها و لبخند های سالی که گذشت قسمت می دهم روزهای دلمان را بهاری کن! بچه ها لحظه ی تحویل سال نو من رو فراموش نکنید. سال نوی همگی مبارک! |
||
|
|
|
|
|
اگر كسي را دوست داري؟ شکسپير : اگر كسي را دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده دانشجوي زيست شناسي : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... او تکامل خواهد يافت دانشجوي آمار : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگر نه احتمال ايجاد يک رابطه مجدد غير ممکن است دانشجوي فيزيک : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ...اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطکاک بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است دانشجوي حسابداري : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر برگشت ، رسيد انبار صادر کن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهکار بفرست دانشجوي رياضي : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل کرده و اگر نه در عدد صفر ضربش کن دانشجوي کامپيوتر : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر برگشت ، از دستور کپي - پيست استفاده کن و اگر نه بهتر است که ديليت اش کني دانشجوي خوشبين : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن... نگران نباش بر مي گردد دانشجوي عجول : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ... اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش کن دانشجوي شکاک : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ...اگر برگشت ، از او بپرس " چرا " ؟ دانشجوي صبور : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ...اگر برنگشت ، منتظرش بمان تا برگردد دانشجوي شوخ طبع : اگر کسي را دوست داري ، به حال خود رهايش کن ...اگر برگشت ، باز هم به حال خود رهايش کن ، اين کار را مرتب تکرار کن دانشجوی پزشکی؟ شما بگید!!! |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
تقدیم به همه ی کسانی که پرواز را فراموش نکرده اند! پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنیست....
|
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام!
پس کجایید بچه ها؟ عیول به خانم یاراحمدی که با اینکه کلی از ما دورن از همه فعال ترن! بچه های ترم اولم که جوگیر شدنو از اول که اومدن دارن درسارو می ترکونن بابا بسه دیگه....کمی از این حال و هواتون بیاید بیرون. به قول یکی:همه چیز که درس خوندن نیست و درس خوندن که همه چیز نیست! در هر صورت موفق باشید... |
||
|
|
|
|
|
با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد..... جناب آقای عاصمی مصیبت وارده را به شما و خانواده ی محترمتان تسلیت عرض می کنم. ما را در غم خود شریک بدانید. هر کسی رفت پاره ای از دل ما را برد... |
||
|
|
|
|
|
با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد... دوستان عزیز...سلام! امیدوارم حال وبال همتون خوب باشه.به آقای میثم هم خسته نباشیدی گرم و صمیمانه عرض می کنم. دلم می خواد این روزها همه مون که یه جورایی حالمون گرفته(شاید به خاطر اینه که تازه حالیمون شده پاییز اومده!)سر حال بیایم و با امید و سرزندگی به درس خوندن ادامه بدیم و از زندگی کردن لذت ببریم. سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییزنسپرده ایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم وقتتونونگیرم.منتظر حرفای قشنگتون هستم فردیس درتاج ۸۴.۸.۲۳ |
||
***********