|
|
|
|
![]() سلام. استاجر بخش اعصاب و روان شدم. ![]() ماه ها بود منتظر این اتفاق بودم و براش لحظه شماری می کردم. بذارید از اولش یعنی شنبه شروع کنم.. اسمش بیمارستانه اما به تنها چیزی که شباهت نداره همین کلمه س شاید اگر روپوش سفید پوشان!!! رو نبینید فکر کنید وارد یک خونه یا زندان یا مدرسه ی نظامی شدید در پرت ترین نقطه ی شهر...روز اول از سرویس جا موندم.از قضاوت دیگران می ترسیدم وقتی به تاکسی اشاره می کردم:بیمارستان اعصاب و روان.. تا این که رسیدم ...محوطه ای محصور و محبوس...دریغ از گل یا درخت یا... برهوت! نگاه هایی اضطراب آلود چشمامو پر کرده بود.با ترسی که سعی می کردم پنهانش کنم از لابلای مردان آبی پوش بیمار رد شدم و به آموزش رسیدم. شروع شد...تخت ها تقسیم شد.برنامه ها ریخته شد.. آدم هایی رو اون جا دیدم که اگر برچسب بیمار روانی نخورده بودن,دقیقا همون هایی بودن که توی کوچه و بازار و دور و برمون پرسه می زنن..باهات حرف می زنن...می خندن...می گرین...می ترسن...فریاد می کشن...فرار می کنن..پرخاش می کنن..می زنن...می کشن..می میرن... وقتی با پیش داوری وارد میشی حتی کارکنان اون جا رو هم شاید با اون ها اشتباه بگیری! ![]() اولین بیمارم پسری 22 ساله بود که وقتی بهش گفتم چرا آوردنت این جا,گفت: چون با این طرف دهنم شام می خورم با اون طرف ناهار! و من خشکم زد...اینترن ها همه زدن زیر خنده.اما من دست هام رو که زیر سکوی استیشن پرستاری گذاشته بودم به هم فشار دادم و گفتم : که این طور. به من گفت: تو -بو- دوست داری؟ گفتم:چه بویی؟بوی خاصی رو حس می کنی؟ گفت: ببین!من بوی خاک میدم و به پیراهنش اشاره کرد. {توهم بویایی داشت} گفت:تو دوست داری بستری باشی یا بستنی؟ منم گفتم: هر دوش! در واقع طبق راهنمایی های استادم نباید اجازه می دادم فکر کنه من بهش می خندم یا واسم مسخره س یا ازش می ترسم یا تعجب می کنم. همین حرف هام باعث شد از حالت تدافعی در بیاد. خلاصه اسکیزوفرنی داشت...با افکار دگر کشی. بیمار دیگه م خانمی بود به اسم معصومه که وقتی صداش زدم هیچ کس توی بخش جوابمو نداد.از قضا ناخودآگاه رفتم طرفش و پرسیدم تو معصومه ای؟گفت:نه و به دیگری اشاره کرد. اون یکی خنده های هیستریکی کرد و گفت نه من نیستم و به یکی دیگه اشاره کرد...حس کردم وسط چند تا مجنون گیر افتادم. ![]() برگشتم رو به همون اولی و پرسیدم اسمت چیه؟گفت:معصومه!!!! که از اعتیاد پسرش آسیب دیده بود.توهم بینایی و شنوایی داشت.هذیان داشت.خلق و عاطفه ش منطبق نبود.حافظه ش مختل بود و ارتباط چشمی نداشت. این هم اسکیزوئید بود بیمار دیگه ای که استاد معرفیش کرد مردی 40ساله بود که با چکش پدرشو کشته بود. توی مصاحبه اولش فکر می کردی یک فیلسوف و نظریه پرداز مهمه! با کلمات شسته رفته و ادب و احترام و واژه های لاتین و حرکات متناوب دست و چانه و نگاهی خیره به زمین.با هذیان های شدید و شخصیت هیپرسکشوال. وقتی پرسیدیم چرا پدرت رو کشتی؟گفت: به نظر من خداوند من رو مامور قرار داده بود که این کار رو بکنم یا یک سری جریانهای مافیایی و یا شاید هم یک فرقه ی بخصوص من رو به این کار هدایت کردن.و از این سه حال هم خارج نیست. تفکر وسواسی شدیدی هم داشت. فوق العاده خودبزرگ بین بود. و به بیماری ش بینشی در حد سطح 2 یا 3 داشت و هنوز از پذیرش بیماری ش و درمان طفره می رفت و می گفت که به هیچ گروهی برای درمانش نیاز نداره. در اتاق مدام باز و بسته می شد و اونو بی قرار می کرد. که گفت: دستگیره ی در که پائین میاد و صداهایی که تولید میکنه نت هایی از موسیقی رو در ذهن من تداعی می کنه که من میتونم توی ذهنم ادامه ش بدم و به موزیکی که خودم دوست دارم برسم.. ...شاعرانه بود...زیاد! وبیمار دیروز که به کسانی که می دید و ما نمی دیدیم توی هوا اشاره می کرد...حرفاشونو تکرار می کرد و با خودش می خندید و مودب می شد و فکر می کرد و....سالادی از حرکات بی ربط. اما من توی این چند روز به یک چیزهایی شک کردم -شاید این ها هذیان نیست...شاید جایی و به شکلی خاص این صداهاو تصاویر و بوها و مزه ها وجود دارند که مااز درکشون عاجزیم... هرچقدر بیش تر بهشون توجه می کنم این فکر واسم رنگ بیش تری می گیره. امروز هم که شوک الکتریکی رو از نزدیک دیدم و...دردم اومد. چی بگم... ما ادم ها با اجازه دادن به نفوذ درد واندوه و پایداریش تو روحمون و عدم پذیرش و ناباوری و طفره رفتن از التیام با خودمون چه ها که نمی کنیم و تارهایی که ما رو به زندگی و حس کردنش وصل می کنه رو با خشم پاره می کنیم و در حدی وحشی میشیم که زنجیرها هم ما رو به تخت وصل نمی کنن و صداشون توی راهروها می پیچه و توی فکر من...حرفهای من...و امثال من که از دیدن درد دیگران درد می کشیم. این جا شبیه آسایشگاه نیست...این جا تبعیدگاه جسم هائیه که روحشون رو به گردباد حوادث و اتفاقات و دردها سپردن... نمی دانم و همین درد مرا سخت می ازارد.. با ندونسته هام چه کنم؟؟؟ حس ناجی گری در من اوج گرفته و با منطق و عاقلانگی دست و پنجه نرم می کنه. باید ببینم و یاد بگیرم.باید به این مرزهای نامرئی نزدیک بشم.چون نه می خوام بی تفاوت باشم و نه غرق در چه کنم ها و اندوه و دلسوزی. و نه فرشته ی نجات. باید سهم خودم رو پیدا کنم. طبیب بودن به سادگی یک بخش یک ماهه ی روان رو پاس کردن نیست.. نباید ساده بگذرم. مدام میگم سخت نگیر فردیس...اما جدی باش و تلاش کن. اما درد همنوع های من تا روحم منو می سوزونه. در این روزها که جرات دیوانگی کم است- از خدا برای خودم و بیمارهام و تمام کسانی که در عذابند آرامش می خوام. بعدها بیش تر می نویسم. فعلا.. |
||
***********