|
|
|
|
|
بهترین لحظه ها روزها سال ها را با تمام جوانی روی این پله های بلند و قدیمی زیر پا می گذارم بین بیداری و خواب رو به روی تو در لحظه ای بی کران می نشینم... راستی باز هم می توانم بار دیگر از پله ها خسته بالا بیایم تا تو را لحظه ای بی تعارف روی آن صندلی های چوبی با همان خنده ی بی تکلف ببینم؟ بهترین لحظه ها... لحظه هایی که در حلقه ی کوچک ما قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود قصه ی عاشقان بود
راستی روزهای سه شنبه پایتخت جهان بود! (قیصر امین پور)
|
||
|
|
|
||
سلام خیلی وقت از آخرین نوشتنم می گذره....شاید به اندازه ی یک فصل....شاید به اندازه ی یک پائیز بزرگ تر و با تجربه تر شدم٬اما نه گفتم٬نه نوشتم...محض اطلاع استاجر بخش داخلی شدم و این متاسفانه تنها توضیحیه که در مورد خودم می تونم بدم...و کلی انرژی که از دستم رفت...و کلی اتفاق تکراری...حوادث جدید...نگاه جدید به خیلی چیزا...نا امیدی...ترس...درس...اما خدایی که در این نزدیکیست... توی لبخند چند بیمار درد کشیده٬توی صدای قدم مرگ که توی لحن چند تاشون شنیدم٬تو شکوه بهبودی خیلی هاشون٬توی کمک های همیشگی و تابلوش حسش کردم...هرچند گاهی خودمو دیدم و خودم...اونقدر که یکی از عزیزانم این مطلبی که در پایین می آرم رو واسم فرستاد... حرف دیگه ای به ذهن و نوشتنم نمی آد.اما از خدا ممنونم...بی نهایت...و این جا هم می نویسم تا یادم نره خیلی چیزا...دعام کنین...ممنون.
|
|||
***********