|
|
|
|
|
این روزها که می گذرد شادم زیرا یک سطر در میان آزادم و می توانم هرطور و هرکجا که دلم خواست جولان دهم -در بین این دو خط- سلام. خیلی وقته که نه اینجا اومدم...نه خوندم....نه نوشتم... اما اینو پای بهت و آشفتگی ها و مشغولیتهایی که ناشی از ورودم به دوره ی تازه ای از مراحل تحصیلیمونه بذارین... به لطف خدا وارد دوره ی استاجری شدیم و من و ۴تای دیگه از بچه ها بخش ارتوپدی رو به عنوان اولین بخشمون انتخاب کردیم یا به قول پیشکسوتان:هتل ارتوپدی...اما متاسفانه یه چیزهایی آزارم میده که شیرینی مسافر این هتل بودن رو کمی تلخ می کنه و اون اینه که چون مسئولین به خاطر سردی هوا و چند سانتی متر برف ما رو بمدت ۲هفته تعطیل کردن و از اون طرفم مسئولین آی سی ام ما رو دودستی چسبیده بودن که فرار نکنیم ٬حالا اون ۲هفته رو از اولین بخش همه مون کسر کردن... حالا شاید راحت طلبین و تنبل صفتان بگن: بابا بی خیال!بده ش بره! اما من حرفم اینه که ما چه گناهی کردیم که باید تاوان یک تعطیلی ناخواسته ی بیخودی که با استرس امتحانای بعدش حتی استراحت فکری ای هم واسمون به همراه نداشت رو پس بدیم؟ دوره های قبل مثلا" ارتوپدی رو توی ۳۰ روز میگذروندن و توی این مدت با خیالی راحت تر سرفصلها رو می خوندن و یاد می گرفتن و فرصت کافی واسه ی رفتن به اتاق عمل و درمانگاه های عصر داشتن و حالا ما قراره توی نصف اون مدت.... آخه چرا این همه استرس میکنن توی جون ما؟ما چه گناهی کردیم که از اون روز اول خواستیم مرهم درد دردمندان باشیم و حالا این همه درد... من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد... من با چیزهایی که تا پیش از این از ما دریغ شد و میشه کاری ندارم...اما دیگه این زمان و این فرصتی رو که حق ماست از ما نگیرید...تنها زمانی که واسه دیدن و خوندن و فهمیدن و یادگیری و خطا کردن و اصلاح اشتباهاتمون داریم... دوستان! ما مسئولیم! شاید الان نه !اما اگر خدا بخواد فرداها....اون موقع دیگه وقت آزمون و خطا نیست و اولین اشتباه آخرین اشتباهه... آره فرداها قشنگه...دل واسه فردا خیلی تنگه...اما... من می ترسم...از فردایی که روی جهل امروز بسازم می ترسم....از ندیدن ها...ندونستن ها و نتونستن ها.... من می دونم که نه قراره و نه می خوام و نه میتونم توی این چند روز متخصص ارتوپدی یا هر متخصص دیگه ای بشم...اما می خوام در حد خودم و خواسته های منطقی خودم بشم...نه؟ این ترس ها از اول ورود به این دوره اونقدر آزارم میدن که حتی جلوی تلاشمم می گیرن... از این ترس ها با کی بگم؟ خدایا.. خودت می دونی که تنها هدفم رضایت تو و دیدن لبخند مهربونته.. از اول که وارد این رشته شدیم همه ش استرس و استرس و استرس... نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟ چرا به جای آرامش به بار ترس ها و خستگی هامون این همه اضافه می کنن.. خداجونم! می خوام بگم: گاهی کم میارم اما...این امانتو میارم... خدایا.. دلم به این گرمه که تو لیاقتشو توی وجود تک تک ما دیدی که واسه ی این مسئولیت خطیر انتخابمون کردی..فقط ازت می خوام صبر و اراده و آرامش رو هم به ما بدی... توانایی رو... بگذار ببینم و بشنوم و تجربه کنم.... این روزها که فرصت دیوانگی کم است بگذار باز هم به تو برگردم.... دل و دستم رو به دستای گرم تو میسپارم تا منو به هدفی که به خاطرش تا اینجا منو آوردی برسونی... این مسئولیت داره قدم به قدم به من نزدیکتر میشه.... ترس هامو به تو میسپارم تا اونها رو محرک تلاشم قرار بدی... دریایم و نیست باکم از طوفان....دریا همه عمر٬خوابش آشفته ست.... از تو متشکرم که ما رو از گردنه های بی باران زیادی به سلامت عبور دادی... یا من اسمه دوا و ذکره شفا... به یادت هستم تا آرومم کنی و راه رو نشونم بدی.. این روزها که می گذرد شادم این روزها که می گذرد شادم که می گذرد این روزها شادم که می گذرد.........
|
||
***********