|
|
|
|
|
جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه و
نه دندانهاي سفيد...
خیلی زود دیر شد و دور... پیش از آنکه اصلن مجال فکر کردن به ما بده یا برای روزنامه تسلیتی.. تا امروز نه خواستم و نه نتوانستنم به من اجازه داد تا از این رهایی آرام بی دردسر او بنویسم یا بسازم....گذاشتم تا روحم کمی آروم بگیره... جای تمامی شما به رنگ سبزی پارچه ای بود که بر سر مزارش انداخته بودن و سبزی لبخند بی ریاش رو پوشونده بود...."گتوند-۵شنبه-۱۷ آبان-کنار بارگاه آرام آرامشش" گذاشتم تا خاک ٬خودش این داغ رو توی وجودم سرد کنه و اشک هایی که هیچ هم نتونستم جلوشونو بگیرم که....ریختند....ریختم... به قول خودش من که برای دیدنش رفته بودم چرا سر از مجلس ختم درآوردم؟!.. اما نه من نه هیچ کدوم از اونهایی که اونجا کنار مشتی خاک در دوردست خودمون تنها نشسته بودیم غبار مقبره ی کسی که اسمش با حرف آخرعشق شروع می شد و با اول رهائی و رفتن٬تموم٬بر هم نزدیم... هنوز بعد از "دستور زبان عشق"ش منتظر بودم.... منتظر شعر رهاییش... .بعد از اون شعر پروازش که گفت: "از رفتنت دهان همه باز انگار گفته بودی پرواز٬ پر واز! " و با این اتفاق ساده در صبح اون سه شنبه سنگین.. انتظار من با دهانی باز.... با پروازی غیر منتظره...رفتن...رفتن... اما غافل از این که فردیس!رفتن اون جواب تمام سوالاتی بود که تو قرار بود ازش بپرسی....بلند شدن روح اون از زمین ٬همون شعری بود که قیصر می خواست یه جوری به روح تو و همه ی مخاطبای اینچنینش برسونه... قیصر اونقدر چیره دست شعر بود که آخرین شعرش-رفتنش-همون شعر رهایی بود! و خدا هم که شاعرتر از همه٬عجب شعری گفت...که کاش روزی برای من هم همینطور رها و قشنگ بگه تا منم پرواز....ای کاش... و آخرین حرف ناتمامم به روح رهای اون این بود که: قیصر بزرگ! برای فتح رهائی من هم دعا کن! و این روزها که جرات دیوانگی کم است٬بگذار با ز به تو٬به شعرهای رهای تو٬ به دیوانگی برگردم... بگذار لا اقل گاهی تو را به خواب ببینم... بگذار... بگذریم! این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است.... و تا نگاه کردم وقت آمدن بود:باز هم همان حکایت همیشگی: خرم آباد... به زندگی برگشتم...کاش به زندگی بیایم و زندگی و رهائیش به من.... به ما .....کاش... |
||
***********