تبليغاتX
به وبـــــــــلاگ پــــــزشـــــــکــی 83 خــــــوش آمــــــدیـــــد خوش آمدید دانشجویان پزشکی 83
این سایت مربوط به دانشجویان پزشکی ورودی 83 دانشگاه علوم پزشکی لرستان است
اگه يه بار همه 20واحد رو توي يه ترم افتادين !......... بي خيالش

اگه شما رو با نمره 11.99مشروط كردن !.........خوب شده ديگه

اگه استاد مي خواد به جاي آقا بهتون بگه خانوم !.........بگه

اگه يه دفعه هارد 60گيگابايت شما هاپولي هاپو شده!.........پيش مياد ديگه

اگه پرسپوليس قراره از پيكان ببازه !.........ببازه

اگه سر مراسم خواستگاري،همونجا،عروس خانوم گفت نه!.........ايشاالله خوشبخت بشه

اگه آمريكا يه موشك اتمي تنظيم كرده درست روي خونه شما !.........مسئله اي نيست

اگه صبح اول مهر بجاي ساعت 6،ساعت 7 رفتين سر كار !.........دقيقا" رفتين سر كار

اگه كفشي رو كه امروز واكس زدين رو همه لگد مي كنن !.........تعجبي نداره

اگه درست شب امتحان بعد از مدتها به عروسي دعوت شدين !.........مباركه،عروسي رو كه نمي شه نرفت

اگه کار شما به جايي رسيده كه خودتون به خودتون ايميل مي زنين !.........اينجوري هم يه صفايي داره

اگه توي انتخاب واحد به شما 13واحد بيشتر نرسيده !.........حتما" حكمتي توي اون بوده

اگه بعد از 3ساعت چت كردن يادتون اومد كه با اينترنت ساعت 500تومن ووصل شده بودين !.........مهم نيست

اگه شمعهاي كيك تولد شما رو بقيه فوت كردن !.........لبخند بزنين

اگه ماشينتون جلوي يه مدرسه دخترونه پنچر شد و شما پنچر گيري بلد نبودين !.........خودتون رو نبازين

اگه بغل دستي شما سر كلاس كه اتفاقا" كنار شما رديف اول نشسته انگشتش رو تا مچ توي دماغش فرو كرد،شش دور بپيچوند، بعد با يه حالت دوراني بيرون آورد،خوب بهش نگاه كرد و بعد خيلي آروم زير ميز كلاس دستش رو پاك كرد !.........نه !اين يكي رو شرمنده . آدميزاد هم يه تحملي داره
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/30ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط   | 


در جلسه ي خواستگاري ،مادر داماد:ببخشيد كبريت داريد؟ خانواده ي عروس:كبريت براي چي؟ پسرم ميخواد سيگار بكشه خانواده عروس پس داماد سيگاريه ،مادر داماد : ،مادر داماد :آخه پسرم عادت داره بعد از اينكه مشروب ميخوره سيگار ميكشه ،خانواده عروس:پس داماد مشروبم ميخوره!مادر داماد:بچه ام قمار بازي كرده و باخته واسه همين بهش مشروب داديم تا از يادش بره،خانواده عروس:پس داماد قماربازم هست ،مادر داماد :نه بابا اينكار رو از تو زندان ياد گرفته،خانواده عروس:به به پس آقا داماد زندانم تشريف داشتن ،مادر داماد :بيچاره پسرم معتاد شد و بردنش زندان ،خانواده عروس :داماد معتادم بوده؟
،مادر داماد :همش تقصير زن اولش بود كه دركش نكرد،خانواده عروس :هان؟چي؟ زن اول؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
نتيجه اخلاقي داستان:هميشه توي خواستگاري كبريت همراهتون باشه
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/30ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط   | 

( دعوا سر دو تا گاوه خودتون بخونید)
 
نحوه دوشيدن شير 2 گاو شما از ديدگاهاي مختلف
 
سوسياليسم: دو گاو داريد. يكي را نگه مي‌داريد. ديگري را به همسايه خود مي‌دهيد
 
كمونيسم: دو گاو داريد. دولت هر دوي آنها را مي‌گيرد تا شما و همسايه‌تان را در شيرش شريك كند
 
فاشيسم: دو گاو داريد. شير را به دولت مي‌دهيد. دولت آن را به شما مي‌فروشد
 
كاپيتاليسم: دو گاو داريد. هر دوي آنها را مي‌دوشيد. شيرها را بر زمين مي‌ريزيد تا قيمتها همچنان بالا بماند
 
نازيسم: دو گاو داريد. دولت به سوي شما تيراندازي مي‌كند و هر دو گاو را مي‌گيرد
 
آنارشيسم: دو گاو داريد. گاوها شما را مي‌كشند و همديگر را مي‌دوشند
 
ساديسم: دوگاو داريد. به هر دوي آنها تيراندازي مي‌كنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي‌اندازيد
 
آپارتايد: دو گاو داريد. شير گاو سياه را به گاو سفيد مي‌دهيد ولي گاو سفيد را نمي‌دوشيد
 
دولت مرفه: دو گاو داريد. آنها را مي‌دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي‌دهيد
بنوشند
 
بوروكراسي: دو گاو داريد. براي تهيه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر مي‌كنيد ولي وقت نداريد شير آنها را بدوشيد
 
سازمان ملل: دو گاو داريد. فرانسه شما را از دوشيدن آنها وتو مي‌كند. آمريكا و
انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي‌كنند. نيوزلند راي ممتنع مي‌دهد
 
ايده آليسم: دو گاو داريد. ازدواج مي‌كنيد. همسر شما آنها را مي‌دوشد
 
رئاليسم: دو گاو داريد. ازدواج مي‌كنيد. اما هنوز هم خودتان آنها را مي‌دوشيد
 
متحجريسم: دو گاو داريد. زشت است شير گاو ماده را بدوشيد
 
فمينيسم: دو گاو داريد. حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد
 
پلوراليسم: دو گاو نر و ماده داريد. از هر كدام شير بدوشيد فرقي نمي‌كند
 
ليبراليسم: دو گاو داريد. آنها را نمي‌دوشيد چون آزاديشان محدود مي‌شود
 
دموكراسي مطلق: دو گاو داريد. از همسايه‌ها راي مي‌گيريد كه آنها را بدوشيد يا نه

سكولاريسم: دو گاو داريد. پس به خدا نيازي نيست
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/11/24ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط یاسمین ساجدی  | 

سلام

به نظر می رسه با تعطیل شدن کلاسها این وبلاگ هم تعطیل شده. 

تعطیلات خوش بگذره.

+ نوشته شده در  جمعه 1384/11/21ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط یحیی میثم  | 

کسانی که نمی توانند وارد وبلاگ شوند از نویسنده ی موقت ۱  به اسم کاربری a , شماره عبور a و نویسنده ی موقت ۲ به اسم کاربری b و شماره ی کاربری b استفاده کنن ولی در زیر مطلب اسم خودشونو بنویسن. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/18ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط مدیریت وبلاگ  | 

من و بقیه به خاطر review بافت شناسی تقریبا یه هفته قبل از شروع ترم دوم اومده بودیم خرم آباد. سر جلسات review چند نفری علی رغم گذشت چند روز و نزدیکی به امتحان همچنان غایب بودن که یکی از اینها خانم پقه بود وقتی سراغ ایشونو از بقیه گرفتیم گفتن که قرار بوده ایشون با یه آقایی به نام احسان لطیفی از دانشگاه گرگان جابجا کنه (فکر کنم می گفتن با ۸ میلیون) خلاصه چند روز بعد خانم پقه اومد ولی از این آقای لطیفی خبری نبود ما هم گفتیم چون این امتحان جز ترم قبل بوده و هنوزم ترم شروع نشده کاملا شرایط عادیه و این آقای لطیفی به زودی سر و کلش پیدا می شه. از اونجا که ما پسرا کم بودیم خیلی منتظر این آقا بودیم تازه تو خوابگاه اسمشو انتخاب کرده بودیم آقا لطیف٬ بچه ها می گفتن آقا لطیف. شنبه ی هفته ی بعد اولین جلسه ی ترم دوم بود و اولین درس هم آناتومی اندام عقب افتاده ی ترم قبل بود خلاصه دیگه روزاي آخر جاش تو خوابگاه هم مشخص شد اتاق ۳۰۲ خوابگاه بوعلی پیش منو آقای شیر نسب و  آقای مرادی . ما فکر می کردیم جمعه باید پیداش بشه که نیومد خلاصه اون شب همش حرف آقا لطیف بود که چند سالشه٬ چه شکلیه و... فردا صبح همه لحظه شماره می کردیم. رفتیم سر کلاس شماره ی ۳ و همه زل زدیم بهش... یه آقای تقریبا ۳۰ ساله٬خوش تیپ و عینکی که البته یه ورق و خودکار هم دستش بود. خلاصه استاد تمجیدی شروع کرد به درس دادن بعد از چند دقیقه اون گفت ببخشید فکر کنم اشتباه اومدم و رفت بیرون ما که مطمئن بودیم خودشه و به خاطر اینکه استاد تنه درس نداد فکر کرده اشتباه شده . وقتي ار كلاس رفتيم بيرون دیدیم اين آقا لطيف با مسعود گرم گرفته٬ گفتیم بنده خدا یه شمالی پیدا کرده داره باهاش آشنا می شه خلاصه ... بعدا هر وقت آقای میکاییلی رو می خواستیم اسم ببریم میگفتیم آقا لطیف٬ ترم بعد خانم پقه رفت گرگان ولی آقا لطیف نیومد و همچنان منتظرشیم.     

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/11ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط یحیی میثم  | 

 
**********

***********

نظر يادتون نره
به اميد ديدار